تبليغاتX
دل سوخته

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

 برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

 به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم

نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 9:50 | لینک ثابت |

سلام

این متن خیلی جالب بود گفتم شما هم بی بهره نباشید


برای او که خود می داند و نمی خواهد درک کند


خدای عزیزم،

اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه، زیباست (چون دلی زیبا داره)،

درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،

قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی)

و من خیلی دوستش دارم.

 

خدایا،

ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه...

خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته

(آنگونه که به خیر و صلاحش هست)  برسه انشاا.... .

 

خدایا،

در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه..


خداوندا،

همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما،

هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر

(حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود..


دوستت دارم دوست عزیزم !
از هم اکنون، زمان داره برات شمرده میشه !

در عرض 9 دقیقه حتما برات یه اتفاق خوشایندی خواهد افتاد یا یک خبر خوشی خواهی شنید ...
 
نه چون این متن رو خوندی یا خوندن این متن شانس میاره یا ارسالش برای کسی باعث رسیدنه خبر خوش میشه ... ...
نه  ......

صرفاً  یک اتفاق خوش برات خواهد افتاد  به این خاطر که الان توی دلت میگی : 

خدایا توکل به تو  .....
اما، حالا  تو این متن رو برای 9 نفر که دوستشون داری بفرست،  ...

همینطور برای من ! 

شروع کن ! 

وقتی میگم این متن رو برای 9 نفر که دوستشون داری بفرست همینطور برای من! ..... 

یه جورائی خوشحال میشم که ازت نامه داشته باشم،

چون میتونم امیدوار باشم که منم جزو اون کسانی هستم که تو دوستشون داری


 (^_^)

 

 

 

نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 23:57 | لینک ثابت |

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد

خدا گفت : نه !

رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی

بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .

از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که

سعادت را فراچنگ آوری .

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،

خدا گفت : نه !

رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک

تر و نزدیک تر می کند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،

خدا گفت : نه !

بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو

را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از

خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !

من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی

لذتی به کف آری .

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،

همان گونه که او مرا دوست دارد ،

و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !

 

 

 

نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 23:54 | لینک ثابت |

سلام

امروز تصمیم گرفتم که به یاد گذشته تفعلی بزنیم به دیوان خواجه اهل زار حافظ شیرازی 

ببینیم فال امروز چه می شود:


نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 17:42 | لینک ثابت |

سلام دوستان

یه هفت، هشت ماهی بود سراغ وبلاگم نیامده بودم چرا ... ؟


یادمه اون روزای اول که دل سوخته رو ثبت کردم و با شور و شوق مطالب عشقانه و دل نوشته های دل سوخته رو در این جای ثبت می کردم و ...

که یهو همه چیز به هم ریخت و پای دیگری به وسط اومد و مزد سالیان عاشقیم را اینگونه گرفته بودم دیگر دل خوشی برای سر زدن به دل سوخته نداشتم.

اما حالا که دوباره برگشتم اینکه حالا دل سوخته واقعی منم و از این به بعد با ببینیم سرنوشت و روزگار مزد چنین عشق پاک و بی ریا را که به یاس و نومیدی بدل شد چگونه خواهد داد.

از این به بعد سعی می کنم که زود تر به دل سوخته سری بزنم تا تسکینی باشم برای دل سوخته اش، شما هم بیایید با نظرات خود مرهمی بر دل سوخته ی دل سوخته باشید.

دل سوخته  22/ مرداد / 1388 

نوشته شده توسط دل سوخته در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 16:52 | لینک ثابت |

http://bamdadi.files.wordpress.com/2008/02/mahi-lonliness-water.png?w=264&h=848
نوشته شده توسط دل سوخته در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت 17:53 | لینک ثابت |

 تو را به ياد آن روز......
تو را به گلبرگ هاي خشک آن رز خشکيده.......
تو را به روز اول بار ديدنت.........
تو را به اولين نگاه عاشقانه.......
تو را به ياد بارون روز نيامدنت.....
تو را به تنهايي روز رفتنت.......
تو را به بوي بارون روز برگشتنت.......
تنهايم مگذار ديگر



نوشته شده توسط دل سوخته در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت 16:1 | لینک ثابت |

سلام
 
چند روز دیگه تولدمه  15/ مهرماه /  ولی فکر می کردم که کسی نیست که بهم تبریک بگه ولی بازم مرام بعضی دوستان نمونه این تبریکها رو شما هم بخونید :

ای اشناترین زیبای من، ای فراگیر ترین صدای زندگی من، ای باغ در باغ شکوفه زار، ای همرنگ و همراه وهمسایه بهار، در تو چشمه های مهربانی می جوشد. ابرهای عطوفت به شوق باریدن گستره قلب ترا می پوشاند. طراوت و لطافت وشکنندگی درونمایه توست قلبت آشیان عشق های بزرگ و اهورائی است. با تن پوشی از گل چشمانی بارانی لبانی متبسم در میان ازدحام شادمانی ودست افشانی از راه می رسی. ای رنگین کمان شادکامی با گلبوسه های محبت سیال روح بهاریت عطش ما را فرو می نشانی افسردگی ها را دور می سازی وچشمهای مشتاق را به نوازش و تحسین زیبایی می خوانی با کلامی صمیمی روی قلب ها طرح عشق ترسیم می کنی با خوش اهنگ ترین الحان عطر خوشبوترین گلها را می پراکنی چون باران وشبنم و نسیم گستره دلها را به طراوت وتازگی و نشاط دعوت می کنی ای لطافت سبزه زاران حشمت وشکوه وغرور استوار تمامی کوهساران عصمت مهتاب و شفافیت چشمه ساران همواره با تو باد.
تولدت مبارک 



نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 2:10 | لینک ثابت |

به زیبایی اشک .به بیقراری لحظه جدایی .به روشنایی هنگام وصال .بانگاه خسته ام سلامت می کنم .

بالبان خاموشم بوسه به لبانت می زنم .

 

             عشق

          صدایی آشنا اما غریبه

         عشق آوایی که دوباره کوبید بر دریچه قلبم

              عشق آیینه هستی وزندگی

           عشق همان دیباچه زیبای هستی

            عشق نوای ساختن وسوختن

            عشق شاپرک زیبایی برروی شانه هایم

                          شاپرکی که پرکشیدامادوباره نشست

             عشق بودن است برای عاشق ماندن

                                                 و عاشق شدن 

             دوستت دارم ای بهترین

نوشته شده توسط دل سوخته در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 16:17 | لینک ثابت |

سلام به دوستای گلم اونایی که هنوز فراموش نکردند که دل سوخته ای هم هست٬

و سلام به اونایی که فراموش کردند دل سوخته ای هم هست یا دل سوخته ای هم بود.

بی خیال این بی کسی ها و تنهایی ها شاید این سرنوست منه که باید تنها و دل سوخته باشم و بمانم البته که شاید نه باید اینگونه بمانم وگرنه بی خود مرا دل سوخته نامیدند.

به هر دری می زنم که بفهمه چقدر دلتنگش هستم٬ با اینکه هر روز می بینمش٬ با اینکه هر روز رو با خیالش سر می کنم ولی نمی دونم کی می خواد بفهمه منم آره ...

خوب دیگه دل سوخته هم یه آدمه٬ آدمی که دل داره٬ آدمی که دلش رو سوزوندن و دلش رو شکوندن حالا دل سوخته می خواد از نو شروع کنه ...

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق        ثبت است بر جریده عالم دوام ما

نمی دونم چی براش بنویسم که احساسات قلبی من رو بفهمه٬ اصلاْ می دونه که من وبلاگم رو برا چی نگه داشتم٬ منی که به اون ضربه روزگارم در معرض نابودی بود ولی محبت های ناخواسته ی اون دلگرمم کرد اون بود تا باعث بشه جرقه زندگی و نور امید باز هم در دل دل سوخته روشن بشه

ببخشید دوستان گلم با حرف هام ناراحتتون کردم

بیایید برای دل سوخته دعا کنید که دیگر دلش نسوزد ...

دل سوخته

نوشته شده توسط دل سوخته در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 17:0 | لینک ثابت |

سلام

پیشاپیش سال نو رو تبریک می گم.

نوروز مبارک

امیدوارم مه این نوروز باستانی بر همه شما با شادمان همراه باشد.

نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 7:46 | لینک ثابت |

سلام

باز هم نوبت من شد که در به روز کردن وبلاگ جوانان امروز شریک باشم دوستان امر کردن منهم به دیده منت می گویم چشم. مونده بودم که این بار چی بنویسم آخه هر مطالب به ذهنم می رسید به نظرم تکرارای بود. تا اینکه سری به دفتر خاطراتم زدم دفتری کهنه البته از لحاظ عمر ولی بسیاری از خاطرات نوجوانی و اوایل جوانی من مطعلق به این دفتر هست و ارزش معنوی بالایی داره بگذریم داشتم راجب به موضوع می گفتم به نظرم تمامی موضوع هایی رو که مرور کردم بیشتر کلیشه ای بود تا اینکه این نوشته رو تو دفترم پیدا کردم:

تو آمیزه ای از باران بهارین و یاسهایی،

نه ...

تو یک دنیا عشق به اضافه صد دریا مهربانی،

نه، چه می گویم ؟

تو در ظرف این کلملت نمی گنجی،

حرفهایم در برابر عظمت تو به خوابی آشفته می ماند!

                                                         « مادر »

چقدر این کلمه را دوست دارم

کلمه ای که فرشتگان بر زبان گذاشته اند

چقدر تورا دوست دارم!

اولین لبخند را بر لبان تو دیدم

و اولین نور را در چشمان تو

و اولین گل را در دستان تو!

                                                         « مادر »

اگر تو نبودی آسمان یک بیشه ی سوخته وتاریک نبود

و زمین یک جهنم طولانی

خلاصه

اگر تو نبودی خدا بهشت را نمی آفرید.

                                                         « مادر »

 

 

لینک عکس متن       

برگ سبزی بود تحفه دل سوخته امیدوارم پذیرا باشید.

نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 11:10 | لینک ثابت |

 
دردهاي من
جامه نيستند
تا زتن درآورم
‹‹چامه وچكامه››نيستند
تا به ‹‹رشته سخن››درآورم
نعره نيستند
تا ز‹‹ناي جان››برآورم
دردهاي من نهفتني
دردهاي من نگفتني
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نام هايشان
جلد كهنه شناسنامه هايشان
درد مي كند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي كند
انحناي روح من
شانه هاي خسته غرور من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي كجا؟
درد دوستي كجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي كهنه لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گِلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟
درد
رنگ وبوي غنچهً دل است
پس چگونه من
رنگ وبوي غنچه را زبرگ هاي تو به وتوي آن جدا كنم؟
دفتر مرا
دست درد ميزند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد،حرف نيست
درد،نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم؟...
نوشته شده توسط دل سوخته در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 12:33 | لینک ثابت |

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند،  هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی  و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…
شاعر: مهین رضوانی فرد
منبع: مجله موفقیت- شماره 134
نوشته شده توسط دل سوخته در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 10:12 | لینک ثابت |

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
 
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
 
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
 
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
 
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
 
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
 
 
 
*******************
نوشته شده توسط دل سوخته در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 0:31 | لینک ثابت |

 
 

ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جاده‌های بی‌سرانجام ِ رسیدن

كار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناكام ِ رسیدن
كی می‌شود روشن به رویت چشم من، كی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟
دل در خیال رفتن و من فكر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن
بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن
هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن
از آن كبوترهای بی‌پروا كه رفتند
یك مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن

ای كالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن
(زنده یاد قیصر امین پور)
نوشته شده توسط دل سوخته در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 0:14 | لینک ثابت |

با سلام خدمت دوستان گلم

آدمـــا تو زندگی ، مث یه مســــــــافرن
یه روزی دنیا می آن یه روز از دنیا می رن

قصه بودن مــــا ، آخرش رفتن مـــــاست
چیزی که جا می مونه ، دفتر خاطــره هاست

دفتری پر شـــده از ، لحظه های خوب و بد
اینه رسم روزگـــار ، از گذشتـــــه تا ابد

لحظه دربــــدری ، درد غربت کشیـــــدن
تو غبار کوچه هــــا ، زندگی رو ندیـــدن

زیر آوار زمـــــون ، گریه کردن تــا سحر
مثل سایه در غــــم و حسرت یه همسفـــر

لحظه ای که عاطفـــــه ، از دلا پر می زنه
نور مهربونیهــــــــا ، به خونه سر می زنه

وقتی دستای امید ، اشکـــا رو پاک می کنه
غم و ناامیدی رو ، یه گوشــه خاک می کنه

توی راه زندگـــی ، آره ما مسافــــــریم
بهتره که همسفــــــر ، باشیم و باهـم بریم

لحظـــــه شادی و غم ، قدر هم رو بدونیم
با لبای خاطــــــــره ، شعر عشقو بخو
نیـم

***

آرزومند شبهایی به زلالی مهتاب برای شما دل سوخته

نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه نهم دی 1386 ساعت 8:36 | لینک ثابت |

To realize
The value of ten years:
Ask a newly Divorced couple

اگه میخوای ارزش ده سال رو بفهمی ..از زوجی که تازه از هم جدا شده اند بپرس

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

>*<   >*<    >*<   >*<   >*<   >*<   >*<   >*<


To realize
The value of four years:
Ask a graduate

اگه میخوای ارزش چهار سال رو بفهمی ...از یه فارغ التحصیل بپرس

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

>*<   >*<    >*<   >*<   >*<   >*<   >*<   >*<


To realize
The value of one year:
Ask a student who Has failed a final exam

.اگه میخوای ارزش یک سال رو بفهمی ....از یه محصل که در امنحان آخر سال مردود شده بپرس
 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

>*<   >*<    >*<   >*<   >*<   >*<   >*<   >*<


To realize
The value of nine months:
Ask a mother who gave birth to a still born

اگه میخوای ارزش 9 ماه رو بفهمی ....از یه مادر که تازه نوزادش رو به دنیا اورده بپرس 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

>*<   >*<    >*<   >*<   >*<   >*<   >*<   >*<


To realize
The value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby

اگه میخوای ارزش یک ماه رو بفهمی ...از یه مادر که نوزاد نارسی رو به دنیا آورده بپرس

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

>*<   >*<    >*<   >*<   >*<   >*<   >*<   >*<


To realize
The value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to Meet

.اگه میخوای ارزش یک ساعت رو بفهمی ...از عاشقانی که چشم انتظار ملاقات همدیگر هستند بپرس
 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

>*<   >*<    >*<   >*<   >*<   >*<   >*<   >*<


To realize
The value of one minute:
Ask a person
Who has missed the train, bus or plane

.اگه میخوای ارزش یک دقیقه رو بفهمی ....از کسی که از قطار یا هواپیماش جا مونده بپرس 
 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

>*<   >*<    >*<   >*<   >*<   >*<   >*<   >*<


To realize
The value of one-second:
Ask a person
Who has survived an accident

.اگه میخوای ارزش یک ثانیه رو بفهمی ...از کسی که از یک حادثه ناگهانی جان سالم به در برده بپرس 
 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

>*<   >*<    >*<   >*<   >*<   >*<   >*<   >*<


To realize
The value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics

.اگه میخوای ارزش یک هزارم ثانیه رو بفهمی .....از کسی که مدال نقره المپیک رو برده بپرس 
 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

>*<   >*<    >*<   >*<   >*<   >*<   >*<   >*<


To realize the value of a friend:
Lose one

.وقتی ارزش یه دوست رو میفهمی که از دستش بدی 
 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

>*<   >*<    >*<   >*<   >*<   >*<   >*<   >*<


Time waits For no one

زمان برای هیچکس صبر نمیکنه
Treasure every moment you have

وهر لحظه از عمر مانند یک گنج گرانبهاست

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

>*<   >*<    >*<   >*<   >*<   >*<   >*<   >*<


You will treasure it even more when
you can share it with someone special

و وقتی ارزشمندتر میشه که بتونی  اونو  با کسی که برات مهمه

سپری کنی

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

>*<   >*<    >*<   >*<   >*<   >*<   >*<   >*<

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

دل سوخته

 

نوشته شده توسط دل سوخته در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 8:49 | لینک ثابت |

تو می‌توانی؟                                                                
من سال‌های سال مُردم
تا اینكه یك دم زندگی كردم
تو می‌توانی
یك ذره
یك مثقال
مثل من بمیری؟
                                       (زنده یاد قیصر امین پور) 
نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 23:36 | لینک ثابت |

شگفتا :
وقتی که بود نمی دیدم
وقتی می خواند نمی شنیدم
وقتی که دیدم که نبود
وقتی شنیدم که نخواند!
چه غم انگیزاست وقتی چشمه سردو زلال
در برابرت، می جوشد و می خروشد
و می خواند ومی نالد، تشنه آتش باشی ونه آب،
و چشمه خشکید , از آن آتش که تو
تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت،
و آتش کویر را تافت، و در خود گداخت واز زمین آتش
روئید واز آسمان آتش بارید تو تشنه آب گردی و
تشنه آتش وبعد، عمری گداختن ازغم نبودن کسی
که تا بود از غم نبودن تو می گداخت...
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 23:10 | لینک ثابت |

اسم من چيست؟ خدايا چه کنم يادم نيست

امشب آماد ه شدم تا چه کنم يادم نيست

من که همسايه نزديک شقايق بود م پا شدم آمد م اينجا چه کنم يادم نيست

من چرا از تو بريد م وچرا برگشتم وبنا شد که دلم را چه کنم يا دم نيست

من نشاني دل دربدرم را بانو از تو پرسيد ه ام اما چه کنم يادم نيست

اين نوشته غزل کيست که من مي خوانم اسم او چيست؟خدايا چه کنم يادم نيست

نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 23:1 | لینک ثابت |

برای تو می نویسم
 
برای تو که معنای باران را ازناودانها نمی پرسی و هیچگاه با کوهها قهر نمی کنی.
 
برای تو که پنجره را به خاطر دیدن خورشید دوست داری و به یاسها به خاطراینکه
 
بوی یاررا دارند احترام می گذاری .
 
من دررسیدن به تو ازپروانه ها بی پرواترم،پس چرا ازمن می گریزی؟؟؟
 
چرا برای چشمانم نامه نمی نویسی؟؟؟
 
چرا دلم را به خانه ات دعوت نمی کنی؟؟؟
 
می دانم که رودهای ملتهب جهان در پیراهن تو گم می شوند
 
و رؤیاهای من هرچقدر بروند به تو نخواهند رسید.
 
من صبح ها قبل ازاینکه آقتاب به کوچه ی ما بیاید،
 
 آن را به پای گنجشکی مهربان می بندم تا به تو برساند.
 
آیا نامه هایم را می خوانی؟؟؟آیا باورت می شود که من روزی
 
روی موج های اقیانوسی ناآرام خانه داشتم؟؟؟
نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 0:42 | لینک ثابت |

آرزوهای ویکتور هوگو
 
**********************************
 
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

****

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

****


و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

****
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

****

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
****
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

****
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

****
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

****
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

****
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید

 

نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 23:42 | لینک ثابت |

سلام

همین امروز بود ک طبق عادت همیشگی گشتی در وبلاگها بزنم که این مطلب رو جایی دیدم برام خیلی جالب بود چون درد و دل منم بود  بخونید :

امروز بر خلاف روال معمول و به دلیلی شروع روزم را با سر کار رفتن شروع نکردم و چرخی در شهر زدم.

این گشت و گذار اجباری و کوتاه باعث شد که به یاد زمانی بیفتم که سر کار نمی رفتم،داشت یواش یواش یادم می رفت که تو روز،تو شهر چه خبره و چی می گذره.

البته هم کارم را و هم فضای محل کارم را دوست دارم ولی تمام زندگی ام شده سر کار اومدن که اغلب تا ۸ و ۹ شب هم طول می کشه،نه می فهمم تفریح چیه و نه خانواده و نه دوست و ........ .

چرخیدن امروزم در شهر باعث شده که عمیقاْ به ای سوال فکر کنم که:

من کار می کنم برای زندگی،یا زندگی می کنم برای کار؟

البته یه خوبی هم داشت که امروز وقتی به شهر و مردم نگاه می کردم،

 احساس می کردم یه توریستم.

برگرفته از وبلاگ سیستم ظریف

نوشته شده توسط دل سوخته در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 14:38 | لینک ثابت |

     سال میان دو پلک را
    ثانیه هایی شبیه راز تولد
           بدرقه کردند
                      کم کم در ارتفاع خیس ملاقات
            صومعه نور
           ساخته می شد
                     حادثه از جنس ترس بود
                ترس
                    وارد ترکیب سنگ ها می شد
                   حنجره ای در ضخامت خنک باد
       غربت یک دوست را
          زمزمه می کرد
            از سر باران
              تا ته پاییز
                   تجربه های کبوترانه روان بود
      باران وقتی که ایستاد
        منظره اوراق بود
         وسعت مرطوب
          از نفس افتاد
                  قوس قزح در دهان حوصله ما
              آب شد 

            (سهراب سپهری)
نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 23:28 | لینک ثابت |

مردم در همه جاي دنيا عاشق مي شوند، از عشق دست مي کشند يا در عذاب عشقند. عبارات عاشقانه به شما کمک مي کند تا عميق ترين افکار و احساساتتان را در زمانهايي که کلمات به راحتي بر زبانتان جاري نمي شوند، ابراز کنيد. در اينگونه مواقع عليرغم تمام تلاشتان براي پيدا کردن کلمات و جملات، هيچ کلمه اي به ذهنتان نمي رسد.

ممکن است ذاتاً يک نويسنده يا شاعر به دنيا نيامده باشيد، درست است. اما توانايي انتخاب داريد. پس بهترين و زيباترين عبارت عاشقانه را انتخاب کنيد که حرف دلتان را به عزيزتان برساند تا او بفهمد که در عمق ذهن و قلبتان چه مي گذرد.

وقتي کلمات به ياريتان نمي آيند، اجازه بدهيد عبارات عاشقانه کمک حالتان باشند. اجازه بدهيد عبارات عاشقانه به شما کمک کند افکارتان را به زيبايي بر صفحه کاغذ نقاشي کنيد.

چه براي کارت تبريک روز ولنتاين باشد، چه براي سالگرد دوستي يا ازدواج، يا نامه ها ياايميل هاي عاشقانه، اگر نمي دانيد چه بگوييد و چه بنويسيد، اصلاً نگران نباشيد.

با عبارات عاشقانه عشقتان را جاري کنيد و ببينيد که اين جملات چطور به کارت، نامه يا پيام شما جان مي بخشد.

چرا همين امروز امتحان نمي کنيد؟

10 نمونه از بهترين عبارات عاشقانه :

1)      ما نه براي يافتن فردي کامل، بلکه براي ديدن کامل يک فرد ناکامل عاشق ميشويم. – سام کين

2)      من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نيست که چه کار مي کنيد، که هستيد و کجا زندگي مي کنيد؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هيچ مرز و مانعي بين آنها وجود نخواهد داشت. – جوليا رابرتز

3)      دوستت دارم نه به خاطر اينکه چه کسي هستي، به اين خاطر که وقتي با توام چه کسي ميشوم.  ناشناس

4)      زندگي به ما آموخته که عشق در نگاه خيره به يکديگر نيست، بلکه در يک سو نگريستن است.  – آنتونيو دو سنت اگزوپري

5)      در عشق حقيقي، کوتاهترين فاصله بسيار طولاني است و از طولاني ترين فاصله ها مي توان پل زد. –هانس نوون

6)      عشق يعني وقتي دور هستيد دلتنگ شويد اما از درون احساس گرما کنيد چون در قلبتان به هم نزديکيد.  – کي نودسن

7)      اگر هر بار که لبخند بر لبانم مي نشاني، مي توانستم به آسمان بروم و ستاره اي بچينم، آسمان شب ديگر مثل کف دست بود.  – ناشناس

8)      بهترين و زيباترين چيزها در دنيا قابل ديدن و لمس کردن نيستند—بايد آنها را با قلبتان احساس کنيد. –هلن کلر

9)      اين عشق نيست که دنيا را مي چرخاند، عشق چيزي است که چرخش آنرا ارزشمند مي کند.  – فرانکلين پي جونز

10)   اگر معناي عشق را مي فهمم، همه به خاطر توست.  – هرمان هسه

 

www.hamtaraneh.com

 

 

عشق برای تو

نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 14:55 | لینک ثابت |

چیزی پرسیدی؟
آهان آدرس بهشت را می خواهی!!
از تعجب خنده ام می گیرد.
تو چطور آدرس خانه ات را نمیدانی؟ حتما دچار فراموشی شده ای !
راستی خانه تو کجاست؟
آنجا که در قصه های شیرین ما در، قصر پریان است و یا در داستان های پدر بر قله بلند سعادت جای دارد؟
نه، آنجا خیلی دور است، خیلی دور، دور از دسترس !
خانه تو اینجاست. در همین نزدیکی است، در کوچه پس کوچه های زندگی.
خانه تو جایی است که در آن گل بر روی چمن می رقصد، ماهی حوضش را به گنجشکها می دهد و بال هایشان را قرض می گیرد. جایی که در آن چشم ها می شنود و گوش ها می بینند. جایی که در آن آیینه ها را از غبار می روبند.
جایی که در آن هیچکس سایه ندارد. جایی که در آن شب و روز در پی هم نمی دوند. جایی که در آن سفره شاهانه ای برایت گسترده شده و تو با حرص و ولعی بسیار، آرامش را می نوشی و می بلعی. جایی که در آن با ترنم سحرانگیز سکوت می رقصی. جایی که در میان خاک حاصلخیزش درخت زیبا و تنومند زندگی ات در حال شکوفه دادن و به بار نشستن است و جایی که در آن او با تو سخن می گوید.
خانه تو همین جاست در همین نزدیکی، آدرسش را خوب به خاطر بسپار
نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 12:29 | لینک ثابت |

  گل محمدي
قلبم، طپيدن قلبم، نواي قلبم براي توست و هميشه در قلبم جاي خواهي داشت.
محبوبم، غم نهانخانه ي دلم، اشكهاي سوزان چشمانم، نواي غمگيني مه از لبانم مي شنيدي برايت اين سر را فاش نكرد كه ترا دوست دارم و قلبم آشبانه توست.
من نمي توانم جز تو ...زيبا، تو...قشنگ، تو...دوست داشتني تو... مهربان در اين كاخ پر هيجان ديگري را جاي دهم. اين خانه تعلق به تو دارد. نه به ديگري.
خرابه دلم جاي توست....
 
 
    گل مرواريد
حالا كه نگاه از ديده ام برداشتي و نواي مرا نشنيدي به آخرين جملات ساعات آخر عمرم كه در كنار گلبرگهاي ناز پرور اين گل سروده ام گوش كن.
اي اختر جهان فروز ، نمي داني كه از اين چشمان مهجور چه سرشك هاي گرم فرو ريخته ام.
تنها شاهد سخنم اينست ،اي مرغ شب گرد ،تو كه از هجر و نا كامي ،راز دلباختگان سخن مي گويي به او باز گوي كه شب ها با تو هم ناله بوده ام.
.........من،تيرگي شب،خاموشي نيم شبان مرا به ياد چشمان مست تو ،به ياد زلفان آشفته تو، به ياد قامت خرامان تو مي اندازد و سخناني را كه در زير پرده دل نهان داشتم بر زبان آوردم، آه دوريت مرا رنج مي دهد.
نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 12:27 | لینک ثابت |

 

حس

خوبی دارم به تو که نزدیکی
میشه دستاتو گرفت توی این تاریکی
میشه تا اخر عمر با خیالت سر کرد
میشه عاشق موندو عشق رو باور کرد
تا تو هستی جز تو همه چی ممنوع است
عشق دل کنده از این کوچه باغ بن بست
من توی آغوشت گرم بودم یا سرد
کاش شب میفهمید، روز باور میکرد
بغض یه دنیا رو از دلم کم کردی
من فقط من بودم منو ادم کردی
عشق بی حادثه نیست من خیانت کردم
اگه یادم باشی زود برمیگردم
ای خدایی که برام تو شبا فانوسی
هول میشم وقتی تو منو میبوسی
 

www.hamtaraneh.com

عشق برای تو

 

نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 12:26 | لینک ثابت |

سیاوش کسرایی
 
برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 0:19 | لینک ثابت |

من و آوای گرمت را شنودن
بدین آوا غم دل را زدودن
از اول کار من دلدادگی بود
ولیکن شیوه ی تو دل ربودن
گرفت از من مجال دیده بستن
همه شب بر خیالت در گشودن
قرار عمر من بر کاستن بود
تو را بر لطف و زیبایی فزودن
غم شیرین دوری بر من آموخت
سخن گفتن غزل خواندن سرودن
من و شب های غرببت تا سحرگاه
چو شمعی گریه کردن نا غنودن
چه خوش باشد غم دل با تو گفتن
وزان خوشتر امید با تو بودن

نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 0:16 | لینک ثابت |

بيم دارم مرا به دست فراموشي سپرده و دل به ديگري بندي.
محبوبه ي قشنگم ميخواهم سري از اسرار نهانخانه ي قلبم را برايت فاش كنم.
مينويسم ،ميگويم ،ميسرايم تا اين نغمه ي ترديد آميز را برايم توصيف كني.
در هر قطره اشكم و هر آه سوزانم اين جمله به چشم ميخورد.
آيا مرا دوست داري؟
فكرو خيالم راز و نيازم اندوه و عقده ام حاكي از اين راز بزرگ ميباشد.واضح تر سخن بگويم در عشقت ترديد دارم مرا از اين گودال زندگي نجات ده.
به اميد كمك تو..............
                                                                                   منتظر
نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 0:14 | لینک ثابت |

 
تو نیستی
اما من برایت شعر مي گويم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرقی می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم...
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 3:17 | لینک ثابت |

عشق آتش فام مرا بپذير
سلطان قلبم آنروز بهاري كه نسيم ملايم گيسوانت را به رقص در آورده بود، نگاهم با نگاهت آميخته شد، از آن روز به بعد.
از بلندي كوه ها، سبزي دشتها، زمزمه رودها مي پرسيدم تو كجا رفته اي. نگاه پر فروغت، نواي دلت اثري عميق در من نهاد.
آه عزيزم :عشق پاك مرا با اين گل سرخ پذيرا باش.
منتظر
نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 3:10 | لینک ثابت |

در فراسوي زمان به دنبال تو گشتم
اما تو را نيافتم
تو رفته بودي
بي انكه بگويي
تو تنها رفتي
و من تنها ماندم
در تنهايي ام
سكوت را ميهمان كرده
اما
تو را نيافتم
در جنگل عشق
درختان سر به فلك كشيده را ديده
اما تو را نيافتم
در كنار امواج دريا نشستم
اب زلال و پاك بود
اما تو نبودي
در جاده ي بي كسي
به دور دستها خيره شده
تا شايد گم شده ام را بيابم
اما باز هم تو را نيافتم
به اسمان نگريستم
ستاره تو را نيافتم
تو رفته بودي
و مرا تنها
در بيهوته اي رها كرده بودي
من تنها شده بودم
بي هيچ واژه اي
بي هيچ رازي
نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 8:35 | لینک ثابت |

دیگه هیچ نشونه ای / از اونهمه عاشقی نیس
جا گذاشتیم همه رو / تو کاغذای چکنویس
همه ی خاطره ها / مونده توی دفتر باد
با سکوت من و تو / چی به سر قصه می یاد
واسه مرگ گلامون / به باغبون پیله نکن
خودمون مقصریم / به این و اون پیله نکن
با یه خورشید دیگه / می شه جوونه زد ولی
من هنوز تورو می خوام / تویی که عشق اولی
چرا گریه می کنی / گریه که درمون نمی شه
اینطوری تو شبامون / ستاره مهمون نمی شه
باید این فاصله رو / عاشقونه خط بزنیم
دیکته های غلطو / دونه دونه خط بزنیم
حالا که قصه ی ما / رسیده به آخر خط
بیا باز شروع کنیم / یه بار دیگه از سر خط
....

 

نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 8:24 | لینک ثابت |

گفتي بيا باران را به بيقراري دلها تعارف كنيم
چتر به دست گرفتيم و
راه افتاديم
گفتي ديگر از صداي صاعقه نمي ترسم
حالا خوب مي دانم
اين صداي مهيب ‍؛
همان لحن خيس و ساده باران است
كه گاهي
از هياهوي ابرها خسته مي شوند
مي آيند روي زمين تا كمي ستاره ها را تماشا كنند
و اگر هم دستشان رسيد
از درخت بي سايه اي سيب سكوت بچينند
آنوقت از مرگ واژه ها در زمين به آسمان شكايت كند
گفتي
باران
را دوست دارم
حتي اگر از سادگي هايم پيش ابرها بد بگويد
نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 8:20 | لینک ثابت |


كاش از شاخه سرسبز حیات گل اندوه مرا میچیدی .
دلواپس ترین دلواپسی دنیا دلواپس چشمانت کاشکی . . .
در بیکران کرانه های رویایی این غروب دل سرخ کمی هوای دلت به رنگ آبی بی کران کرانه های دلم بود کاشکی در بینهایت باورهایم تو بودی و رویای ماندنت .
دلتنگم
دلتنگ در اغوش کشیدن
تمام فریادها
تمام یادها
تمام بنیادها
تمام بودنت
تمام دیدنت
تمام فریادهای نا همگون دنیای بی پروای ژرف بی احساس.
دلتنگ دلم شاید که دیگر نیست دلی که در حوالی چشمانت به خاک سپردی و رفتی که بمانی .
منتظرم ،
منتظر و خمارالوده یک تماشا
منتظر و چشم به راه يک بار ديدنت
اسیرم ،
اسیر رخوتی مبهم
اسير يک دلبستگي مبهم
اسير يک عشق يک طرفه
اسير يک دوست داشتن بي نهايت
کجاست شوری که شعری بیافرینم
امشب باز خود را به من رسانده ای . . .
به من رسید ی و بر فراسوی نگاهم چشم دوختی و خود را بر بلندای آزوهایت دیدی
من در بدر چشمانت بودم و تو دیده به دیدار چشمانم چشم می دوختی
کجاست یادم ؟ ،
به دنبالت ،
به دیدارت ،
به رویایت نمیدانم . . .
نمیدانم چنین بودن چگونه میتوان ماندن
نمی دانم کدامین یاد رویای زمین آرام گاهی میتواند باشدم در ظلمت رویای بی بنیاد نا آرام خونین دل .
اگر روزی به دیدارم قدم در تیره راهی سخت بنهادی بیا هم توشه راهت دل پر درد خونینم .

نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 1:41 | لینک ثابت |

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي
نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 1:36 | لینک ثابت |

میان این همه تاریکی، پاییز، خاکستر و کلمات مهجور، شادی تا چای عصرانه ادامه پیدا نمیکند حتی اگر مثل روزهای نخستین صدایم کنی باید خیلی ساده باشم که سراغ باغ را از باد بگیرم میدانم،میدانم لازم نیست نام رودی را بدانم تا بتوانم گریه کنم و تو هیچ وقت نمیخواهی باور کنی که مرگ سلطنتی ابدی دارد و ما به احترام او کلاه از سر برمیداریم و نمیخواهی برایم بگویی چرا بعد از آمدن پاییز، خوشبختی و چشمهای تو نایاب می شوند.حالا من چگونه بقعه با یزید را خواب ببینم وقتی عمر عشق و رویا اینقدر کوتاه است،وقتی زمستان زودتر می آید و ما پایان جهان را نمی بینیم .لابد میخواهی بگویی حضور همیشه ی مرگ نگذاشته است تا میان شب و روز فرق بگذاریم.باشد این هم بهانه ی دیگری برای نیامدن سوق از روزنه ی چشمهای تو به خانه ی من.حالا اشکهایت را پاک کن تا برایت از نسلی بگویم که کلید خانه اش را گم کرده است، از پاییزکه در روزهای دنیا راه میرود و از مادرم که شب را زیر سپیدی گیسوانش پنهان میکند تا من نترسم

نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 19:15 | لینک ثابت |

بی تو يک بوسه ی فراموش شده ام؛
يک شعر پر از غلط؛
يک پرنده ی بی آسمان؛
يک نسيم سرگردان؛
يک رويای نا تمام.
من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛
يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد.
يک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد.
بودنت زود گذشت؛ و نبودنت را هنوز باور نمی کنم...
 هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.

نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 19:8 | لینک ثابت |

من ترا بوسيدم
تا فراموش كنم قصه شيدايي را
تا بياميزم با رنگ هوس
واپسين لحظه تنهايي را
من ترا بوسيدم
بهر تو از ره دور
ارمغان دگري آوردم
مخمل نرم نوازشها را
بر لب گرم تو جاري كردم
بيگناهم به خدا خنده و دعوت و اغوا از توست
اي سراپا ترديد
موجم و دامن دريا از توست
آتشم واي مكن خاموشم
اي سرا پا ترديد
اي اميد گذران!!!مرو از آغوشم...
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 19:5 | لینک ثابت |

از دیر باز تا کنون نویسندگان و سخن پردازان گلها را زبان احساس
نامیده اند و اززبان حال گلها تعبیراتی لطیف و شاعرانه بوجود آورده
اند به عقیده آنان هر گلی نماینده احساسی است و می تواند
مکنونات قلبی اهداء کننده گل را آشکار کند ...
 
 
گل سرخ : عشق آتشین مرا بپذیر
غنچه گل : برای نخستین بارقلبم به خاطر تو لرزید
گل میخک : قلبم را به تو تقدیم میکنم
گل شقایق : زندگیم فقط به خاطر عشق توست
گل بنفشه : همیشه به یاد من باش
گل اطلسی : نمیدانم مرا دوست داری یا نه
گل محمدی : ترا از صمیم قلب می پرستم
گل شب بو : در شب مهتاب ، رویت را می بوسم
گل همیشه بهار : عشق تو برای همیشه در قلب من رخنه کرده
گل داوودی : از صدای دلپزیر تو لذت می برم
گل اشرفی : این هدیه را از من بپذیر
گل اقاقیا سفید : عشق پاک ، نتیجه ازدواج و خوشبختی
گل میمون : یک بوسه می خواهم نه بیشتر
گل یخ : از عشق تو نا امیدم
گل تاج خروس : از دوریت سرگردان شده ام
گل لادن : گاهی از من یاد کن
گل سفید : میسوزم و میسازم
گل مینا : بی وفا بدلداده ی خود رحم نکردی
گل کامیلیا : فداکاری در راه عشق خوشبختی می آورد
گل زرد : از تو بیزارم
گل نسترن : شهرت را بر عشق رجحان دادی
گل ساعتی : در واپسین دم زندگی ، خوشبختی تو را می خواهم
گل پژمرده : افسوس که بهای عشقت را ناچیز پنداشتی
گل مریم : به پاکدامنی تو دورود می فرستم
گل کوکب : چرا بیهوده قلبم را افسرده می سازی
گل رازقی : شفا و بهبودی تو را آرزو دارم
گل لاله : تو که دل من را غم زده می خواهی ، این من و این دل دردمند من
گل سنبل : تو به منزله باغ پر گلی هستیکه دلدادگان را از تو نتیجه ای نیست
گل بیدمشک : اگر می سوزم و خاکستر میشوم ، گناه از بخت نامساعد من است ؛ ترا می بخشم
گل رازیانه : هرچند درکنارم نیستی ولی نگاهت در تنهایی مونس من است
گل ناز : ناز و دلبری جامه ایست که به قامت تو دوخته اند
گل یاسمن : دستی است که دامن دلدار می گیرد و زبانی است که تمنا میکند
گل یاس : از من نخواه که جز راستی سخن گویم ، من شیفته تو هستم
گل چای : بختم بیدار و طالعم میمون است
گل هرزه : حساس و موشکافم و بر عشق گذشته حسرت می خورم
گل حنا : بیشتر از این دیگر فریب تو را نمی خورم
گل شیپوری : به تو اطمینان میدهم که جنجال حسودان در عش ما اثری نخواهد کرد
گل مروارید : این آواز حزین دلداده ایست که برای آخرین بار سخن می گوید
گل سوری : عزیزم با من مهربان تر از گذشته باش
گل عباسی : تو مایه امید و سرچشمه آرزوهای منی
گل شمعدانی : عشق لازمه زندگی است و بدون عشق نمی توان زنده بود
گل نرگس : خود را این همه سزاوارعتاب نمی بینم ، دلم از نا مهربانی های تو به ستوه آمده است

نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 7:48 | لینک ثابت |

 

 
اي همه گل هاي از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز اين چنين غمگين نيافت
باغ، هرگز اين چنين تنها نبود

تاج هاي نازتان بر سر شکست
باد وحشي چنگ زد در سينه تان
صبح مي خندد خودآرايي کنيد!
اشک هاي يخ زده، آيينه تان

رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگي در لاي رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!

روزگاري، شام غمگين خزان
خوش تر از صبح بهارم مي نمود
اين زمان حال شما، حال من است
اي همه گل هاي از سرما کبود !

روزگاري، چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصه ي مهتاب را
اين زمان دور از ملامت هاي ماه

چشم مي بندم که جويم خواب را

روزگاري، يک تبسّم، يک نگاه
خوش تر از گرماي صد آغوش بود
اين زمان بر هر که دل بستم دريغ
آتش آغوش او خاموش بود

روزگاري، هستي ام را مي نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من
اين زمان خاموش و خالي مانده است
سينه ي از آرزو لبريز من

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگي در لاي رگ هايم فسرد
اي همه گل هاي از سرما کبود... !
 
فريدون مشيري
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 7:24 | لینک ثابت |

اگر به خاطر زيبايي ، دوست ام ميداري دوستم مدار!
 خورشيدرا دوست بدار با گيسوان زرينش .
 اگر به خاطر جواني دوستم ميداري دوستم مدار!
 به بهار عشق بورز كه هر ساله جوان است.
 اگر به خاطر دارايي دوستم مي داري دوستم مدار!
 پري دريايي را دوست بدار كه مرواريد و ياقوت ، بسيار دارد.
 اگر دوستم مي داري به خاطر عشق پس هر آينه دوستم بدار!
 دوستم بدار هماره من هماره عاشق ات خواهم بود
**********
نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 7:20 | لینک ثابت |

تقدیم به کسانی که قلب کوچکشان همیشه دریایی ست
 
 
 
دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از حرفهای ناگفته است از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من ....
 
 
گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاری است
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
از بخت یاری ماست شاید هر آنچه می خواهیم یا بدست نمی آید یا از دست می گریزد
     چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده کلامی مهر آمیز نوازشی یا
گوش شنوا به چنگ آری ؟ چند بار دامت را تهی یافتی ؟
از پای منیش آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری
 
و حالا ...... پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم .... بادبان برچینم .... پارو وانهم ... سکان رها کنم 
به خلوت بندر گاهت درآیم و در کنارت پهلو گیرم. آغوشت را بازیابم و استواری
امن زمین را زیر پای خویش.....
 
پنجه در افکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را به جای همراهی کردنشان .......!
 
 
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
 
احمد شاملو
آرزومند آرزوهایتان    
دل سوخته       
نوشته شده توسط دل سوخته در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 11:32 | لینک ثابت |

سلام

این طرح رو تقدیم می کنم به شاپرک

نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 18:24 | لینک ثابت |

سلام:

نمیدونم چطوری شروع کنم چی بگم یا چی بنویسم. خیلی وقت بود هر وقت دلم می گرفت یا به قول شاعرا آاسمون چشام ابری میشد و می خواست شروع به باریدن کنه همه دلتنگی هامو روی کاغذ میاوردم و با همه احساسم مینوشتم. حالا میخوام همه دلتنگیامو واسه شما بنویسم .........البته با لطف شاپرک براتون بنویسم خوشحالم که بالاخره اونم به حرفم گوش داد و دست به قلم شد . به امید وصالش ...

نوشته شده توسط دل سوخته در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 0:58 | لینک ثابت |

سلام امشب یا به عبارتی این بار با نوشته ای از دکتر شریعتی مهمونتونم

من باید فرود آیم

نباید بنشینم،

سال هاست،از ان لحظه که پر بر اندامم رویید

و از آشیان،از بام خانه پرواز کردم

همچنان می پرم،هرگز ننشسته ام،

ودیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها

وبام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم،

چشم به زمین ندوختم،

پروازی رو به اسمان،

در راه افلاک

و هر لحظه دورترو بالا تر از زمین

وهر لحظه نزدیک تر به خدا!!!....

                                            

نوشته شده توسط دل سوخته در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 0:21 | لینک ثابت |

چه شبی بود و چه فرخنده شبی .

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید.

کودک قلب من این قصه ی شاد ،

از لبان تو شنید :

زندگی رویا نیست .

زندگی زیبائیست

می توان ، بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی .

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت .

می توان ،

از میان فاصله ها را برداشت .

دل من با دل تو ،

هر دو بیزار از این فاصله هاست .

قصه شیرینی ست .

کودک چشم من از قصه تو می خوابد .

قصه نغز تو از غصه تهی ست .

باز هم قصه بگو ، تا به آرامش دل ،

                          سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم ... .

                                                                                        ـ حمید مصدق ـ

نوشته شده توسط دل سوخته در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 0:13 | لینک ثابت |