تبليغاتX
دل سوخته

سپندار مذگان نماد عشق ایرانی

 

می‌دانم دل نبستن به جشن‌های این و آن در این روزگار غمگین و پر از گرفتاری سخت است ...! می‌دانم که هر بهانه‌ای برای شاد بودن در این روزگار غنیمت است!
یک نکته کوچک: شما که می خواهید شاد باشید، شما که می‌خواهید به عشقتان هدیه بدهید، اگر تنها کمی در میان این هیاهو نیمه علاقه‌ای هم به این کهن سرا دارید، برایتان فرقی می‌کند که هدیه‌ی تان را به جای 14 فوریه (25 بهمن ماه)، 29 بهمن ماه بدهید؟
بهترنیست به جای اینکه از ماه‌های دیگران استفاده کنیم ، از ماه خودمان استفاده کنیم؟
آیا بهتر نیست به جای اینکه زادمرگ یک کشیش مسیحی را جشن بگیریم، یک جشن کهن خودمان را زنده کنیم؟
آیا بهتر نیست یک جشن چند هزارساله‌ی ایرانی را به جای یک جشن چندصدساله اروپایی جشن بگیریم؟
آیا بهتر نیست به جای
ولنتاین غربی ، که هیچگونه به زبان فارسی نمی‌آید، اسفندگان (سپندارمذگان) را جایگزین کنیم؟
نگویید که هم این خوب است هم آن، خواهش می کنم نگویید
در این هجوم تبلیغاتی وسیع که در حال غرق شدن هستیم اگر کمی شل بجنبیم تا صد سال دیگر هیچ چیز از ما باقی نمی ماند...
آنقدر حجم تبلیغاتی شرق و غرب بالا است که کافی است کوچکترین چیزی از آنان را وارد کنیم
تا دیگر هیچ جایی برای رسوم خودمان نماند.
می دانم بسیار چیزهای مهم‌تر وجود دارد. اما، بیایید تا این جشن به مغزاستخوانمان رسوخ نکرده،
جشن اسفندگان (سپندارمذگان)
را جایگزینش کنیم.
کمی فکر کنید :
آیا
جشن یلدا
بد است ؟
نوروزو چهارشنبه سوری
بد است ؟
پس چرا اسفندگان
(سپندارمذگان) چند هزار ساله که آغازش پشت زمانها گم شده است بد باشد... ؟

می‌دانم دیر است، می‌دانم کمتر کسی به این چیزها توجه میکند،ولی مهربانی کنید، اگر تنها حس کردید که این نوشته تلنگری است،برای دوستانتان هم بفرستید. اگر بخواهیم در آینده‌ای نزدیک می‌توانیم...
تنها چند روز مانده، تصمیمش آنقدر سخت نیست. تنها چهار روز هدیه تان را بیشتر پیش خودتان نگه دارید، همین سپاسگزارم

ابوریحان بیرونی می نویسد : "اسفندارمذ ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگهبان زنان پارسا و درستکار است. به همین مناسبت این روز عید زنان به شمار می رود."


ایرانی باشید و پاسدار فرهنگ
پاینده ایران

نوشته شده توسط دل سوخته در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 23:1 | لینک ثابت |

سلام دوستای خوبم؛

آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن...
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره...
آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟
آخرين کلمات يک پزشک : راستش تشخيص اوليه‌ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...
آخرين کلمات يک پليس: شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره...
آخرين کلمات يک پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟
آخرين کلمات يک جلاد: ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد...
آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست...
آخرين کلمات يک چترباز: پس چترم کو؟
آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد...
آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين کلمات يک خون‌آشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!
آخرين کلمات يک داور فوتبال: نخير آفسايد نبود!
آخرين کلمات يک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرين کلمات يک دوچرخه‌سوار: نخير تقدم با منه!
آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرنده‌ام!
آخرين کلمات يک سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه...
آخرين کلمات يک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرين کلمات يک غواص: نه اين طرفها کوسه وجود نداره...
آخرين کلمات يک فضانورد: برای يک ربع ديگه هوا دارم...
آخرين کلمات يک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...
آخرين کلمات يک قهرمان: کمک نميخوام، همه‌اش سه نفرند...
آخرين کلمات يک قهرمان اتوموبيلرانی : پس مکانيکه ميدونه که با ...
آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين کلمات يک کامپيوتر: هاردديسک پاک شده است...
آخرين کلمات يک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگيری ها...
آخرين کلمات يک گروگان: من که ميدونم تو عرضهء شليک کردن نداری...
آخرين کلمات يک گيتاريست: يه خرده ولوم بده...
آخرين کلمات يک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم...
آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بيخطره...
آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب : اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرين کلمات يک متخصص کامپيوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!
آخرين کلمات يک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين کلمات يک ملوان: من چه ميدونستم که بايد شنا بلد باشم؟
آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرين کلمات يک نارنجک‌انداز : گفتی تا چند بشمرم؟

 

نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 1:1 | لینک ثابت |

این روزا تاریخ اون روزی هست که تا دم مرگ پیش رفتم و خداوند من رو دوباره به اون بخشید به کسي که خيلي مديونش هستم اميدوارم اين هديه ناقابلو که ازیه جا دیدم  رو بپسنده و  بدونه که هميشه به يادش هستم .

تقدیم به تنها شاپرک زندگانیم که شاه بیت غزل زندگانیم هست

ای دور نزدیک

 ای همزاد
 ای همرنگ
ای بی من و همیشه با من
یاد تو چون پرستوها
یا چون لک لک های مهاجر
 لحظه لحظه به باغ خیالم سفر میکند
گفتی که هر شب واژه های شعرم را
با اشک میشویی
من هم هر لحظه یاد تو را در پریشانی خیال می پیچم
ای عطر عاطفه
گفتی که با شعر من همسفر بادی
پروازت مبارک باد
من هم هنگامی که مرغان دریایی
پرواز شوخ و شنگ خود را می آغازند
و گه گاه بر موج تن میسایند
سفررا در ذهنم تداعی می کنند
سفری که آرزویش آسان است
و پرواز مشکل
ای نزدیک دور
و ای دور نزدیک

یکی در سینه ام فریاد می زند پرواز کن
بر تارک دیوار خواهی رسید
و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهی نگریست
پر می زنم
شوق پرواز هست
خورشید من
غروب شفق را به تماشا می نشینم
سفر خورشید را می گویم
چه زیبا سفر میکند
اما چه غریب
چه تنها
چه بی کس
چه بی مشایعت
چون عروسی با ابر
همانند عروس بی مادر
 نخست می خندد و سپس می گرید
و آرام آرام  من غروبش را مینگرم و طلوعش را
من وداعش را می شنوم و سلامش را
من بدرودش را و درودش را
از من قهر می کند و با تو آشتی
می خواهم به او پیغام بدهم
تا از سوی من ببوسدت
اما صدایم را نمی شنود و در هاله ی ابر پنهان می شود
گاه به قول بچه ها دالی میکند و گاه می گریزد
او می رود ومن میگریم
 او بدرود می گوید و من در دل به تو درود میفرستم
در این هنگام است که لبخند تو را
در برکه ی اشک خویش تماشا می کنم
و چه تماشای دلپذیری
و اگر پیام آور من نیست
لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متصل می کند
اگر هیچ نیست
اگر بی پیام من به سوی تو می اید
دست کم یک نقطه ی نگاه مشترک که هست
یک نقطه ی اتصال یک بهانه ی دیدار

ببین به چه چیزها دلخوشم
آری من با غروب خورشید می گریم
و تو با طلوع او می خندی
اما نمی دانم چرا در همان لحظه
ناگهان چشمان فریبنده ات را در هاله یی از ابر می نگرم
که کریم تر از ابر می گرید
و بلور اشک های کریمانه ات
از میان مژگان سیاهت از میان یک جفت چشم نگران
و غمگین
از میان ابر از میان افق جوانه می زند و می شکفد
و در اقیانوسی دور می چکد
سقوط اشکها تو در آب ها
موج بر نمی انگیزد و طوفان را به آشوب دعوت میکند
ای غمگین
ای زاده ی غم
ای نشاط و ای فرزند نشاط
 ای واژه ی صفا و صمیمیت
ای معنی کرامت
 ای همه ایثار
ای عشق و ای تجسم محبت
ای همه پرواز
هر شب که با یاد تو به خلوت می روم
در این آهنگم که سازهای شعر را کوک کنم
و نوت های واژه ها را بنویسم
و هماهنگی کلمات را به انتظار بنشینم
تا در تالار سکوت احساس خود را روی چنگی
افسونگر یپاشم
واژه های رقصنده
چون رنگین حباب هایی
در رویا و در بلندای خیالم در هم میلولند
 و چون قطرات اشک رنگین در هم می لرزند
 و رنگین کمان شعر
در شرق اندیشه ام و بر دیواره ی افق خیالم تقش می بندد
سپس همه آهنگ می شوند
هماهنگ می شوند
وزن می شوند
شور و حال می شوند
و شعر می شوند
شعری که تو می پسندی
ای من
ای همزاد
ای همسفر سالهای زندگی ام
 سالهاست و شاید قرنهاست که من و تو
یک روح در دو پیکریم
یک معنی در دو واژه ایم
 یک خورشید در دو آسمانیم
یک عشق در دو سینه ایم
و یک هستی در دو نیم ایم
شاید هم از یک روح
دو پیکر ساخته باشند

نازنینم
خیلی حرف دارم
اشکم اجازه می دهد که بنویسم و بنویسم
اما یکی در سینه ام می گوید نه
ننویس
شاید او نخواند
شاید دوست نداشته باشد
ایا راست می گوید ؟

 

نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 0:36 | لینک ثابت |

سلام دوستان

چند مدت پیش یه ایمیل جالب به دستم رسید بد ندیدم شما هم این رو مطالعه بفرمایید <

يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت :

عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده

هر چي هم براش اس ام اس ميزنم باز جواب نميده

چند روزه آنلاين هم نشده نگرانشم چند تا يتزا بخر با يه اكانت ماهانه براش ببر ببين حالش چطوره

شنل قرمزي گفت مامي امروز نميتونم

قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکي

مادرش گفت يا با زبون خوش ميري يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت کنه

شنل قرمزي گفت باشه ميرم حيف که بهشت زير پاتونه فقظ خاستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين

مادرش گفت زود برگرد قراره خانواده دکتر ارنست بيان مي خوان ازت خاستگاري کنن واسه پسرشون

يا رابين هود يا هيچ کس . شنل قرمزي گفت من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد

شنل قرمزي با پژوي ۲۰۶ آلبالوئي که تازه خريده از خونه خارج ميشه

بين راه حنا دختري در مزرعه رو ميبينه حنا کجا ميري ؟؟؟

وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگي و دوستان پارتي دعوتم کردن

اي نا کس حالا تنها ميپري ديگه

تو پارتي قبلي که بچه هاي مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازي در آوردي

بهت گفتن شب بمون گفتي مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکي شدن دعوتت نکرد

حتما اون دختره ايکبري سيندرلا هم هست

آره با لوک خوشانس ميان

شنل قرمزي يه تيک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده

پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره

ميره جلو سوارش ميکنه تو که دختر خوبي بودي نل

اي خواهر . دست رو دلم نذار که خونه با اون مرتيکه راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون

اون که هاج زنبور عسل بود

حالا گير نده وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش

اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون

زندگي هم که خرج داره نميشه گشنه موند

نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد

آره خودشه . مگه خبر نداشتي ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپي

جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن

عجب

 اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک مي کنن

دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه

چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟

به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد

بچه مايه دار شدي . بقيه همه بد بخت شدن

بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه

شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون هاو چراو عمو پورنگ ديگه با حنا و نل و يوگي و

خانواده دکتر ارنست حال نمي کنن .

ما هم مجبوريم واسه گذران زندگي اين کارا رو بکنيیکی

 

 

 امید وارم خوشتون امده باشه

نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 0:21 | لینک ثابت |

بی پاسخ
 
 درتاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
 اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
 سایه ای در من فرود آمد
 و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
پس من کجا بودم ؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسانداشت
 و من انعکاسی بودم
 که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد
 و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
من در پس در تنها مانده بودم
 همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
 گویی وجودم در پای این در جا مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت
ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
 در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من درتاریکی خوابم برده بود
 در ته خوابم خودم را پیدا کردم
 و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود
ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
 فکری در پس در تنها مانده بود
پس من کجا بودم ؟
 حس کردم جایی به بیداری می رسم
همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم
 ایامن سایه گمشده خطایی نبودم ؟
دراتاق بی روزن
 انعکاسی نوسان داشت
پس من کجا بودم ؟
 درتاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود
                                        سهراب سپهری
 
نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 12:59 | لینک ثابت |

قوانین جهانی موفقیت
 
 
  • قانون انگیزه: هرچه می گویید یا انجام می دهید از تمایلات درونی، خواسته های شما سرچشمه می گیرید. پس برای رسیدن به موفقیت باید انگیزه ها را مشخص کرد  تا  با  یک برنامه ریزی اصولی به هدف رسید.
 
  • قانون انتظار: با اعتماد به نفس، انتظار وقوع چیزی را در جهان پیرامونتان داشته باشید آن چیز به وقع می پیوندد، شما همیشه هماهنگ با انتظاراتتان عمل می کنید و این انتظارات بر رفتار و چگونگی برخورد اطرافیان تاثیر می گذارد.
 
  • قانون تمرکز: هر چیزی که روی آن تمرکز کرده و به آن فکر کنید در زندگی واقعی شکل گرفته و گسترش پیدا می کند. بنابراین باید فکر خود را روی چیزهایی متمرکز کنید که واقعا طالب آن هستید.
 
  • قانون انتخاب: زندگی ما نتیجه انتخاب های ما تا این لحظه است. چون همیشه در انتخاب افکار خویش آزاد هستیم. کنترل کامل زندگی و تمامی آن چه برایمان اتفاق می افتد در دست خودمان است.
 
  • قانون مسئولیت: هر چه و هر کجا هستید به خاطر اینکه خودتان اینطور خواسته اید. مسئولیت آن چه هستید، آن چه به دست آورده اید و آن چه که خواهید شد بر عهده خود شماست.
 
  • قانون باور: هر چیز را عمیقا باور داشته باشید به واقعیت تبدیل می شود. شما آنچه را که می بینید باور نمی کنید بلکه آن چیزی را می بینید که به عنوان باور انتخاب کرده اید. پس باید باورهای محدود کننده ای را که مانع موفقیت شما هستند شناسایی کنید و آن ها را از بین ببرید.
 
  • قانون تاثیر تلاش: همه امیدها، رویاها، آرمان های ما در گرو سخت کوشی است. هرچه بیشتر تلاش کنیم موفقیت بیشتری کسب می کنیم.
 
  • قانون تصمیم: مصمم بودن از ویژگی های اساسی افراد موفق است. در زندگی هر جهشی در جهت پیشرفت هنگامی حاصل می شود که در مورد آن تصمیم روشنی گرفته باشیم.
 
  • قانون استقامت: معیار ایمان به خود، توانایی استقامت در برابر سختیها، شکست ها و ناامیدی هاست. استقامت ویژگی اساس موفقیت است. اگر به اندازه کافی استقامت کنیم، طبیعتا سرانجام موفق خواهیم شد.
 
  • قانون صداقت: خوشبختی زمانی به سراغ ما می آید که تصمیم بگیریم هماهنگ با والاترین ارزش ها و عمیق ترین اعتقادات خود زندگی کنیم. همواره باید با آن بهترین بهترین ها که در درون وجودمان وجود دارد صادق باشیم.
نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 0:20 | لینک ثابت |

همه چيز درباره ی عشق بزبان علمی

از ديرباز بشر به پديده ی عشق علاقمند بوده
اما تـا مدتها تعريف دقيق و
فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع کند
ارايه نشده بود ولی
درسـالـهـاي اخـيـر دانشمندان تـحـقـيـقـات
گـسترده اي درباره عشق صورت
داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست
يافتـه انـد.

از جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: "مثلث عشق"
اشاره كـرد. اين فرضيه عشق
را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد: صميميت،
شهوت (هوس) و تعهد.

هـمچنـيـن بر اساس آزمـايشهای گـونـاگون
تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس
مرد و زن مشخص شده اند. براي نمونه مشـخص شده
كـه زنـان در عـشـق بـه
دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي
دهند و بـيـشتر از مـردها از
حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد
مقابل خود پيدا مي كنند. در
زيـر به سبـك هاي گوناگون عشـق اشاره ميشود:

۱- اروس (EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي -
فاقد منطق - عشق فيزيكي
كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز
آن بطور فيزيكي نمايان
ميگردد - همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز
شده و بسرعت فروكش ميكند.

۲- لودوس (LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق
بـيـشتـر مـتعلق به دوران
نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر -
لودوس ابراز ظاهري عشق است-
كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد
را تا لب چشمه برده و تشنه
بازمي گرداند - رابطه ی دراز مدت بعيد بنظر
ميرسد.

۳- فيلو (PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه
مبتني بر پيوند مشترك مي
باشد - عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري
بـوده و هـدف آن
دسـتـيـابي بـه منافع مشترك است.

۴- استورگ (STORGE): عشق دوستانه - وابسته به
احترام و نگراني نسبت به
منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي
بيشتر نمايان مي باشـد -
صـمـيـمـانـه و متعهد - رابطه دراز مدت است -
پايدار و بادوام - بدون
شهوت.

۵- پراگما (PRAGMA): عشق منطقي - اين ويژه ی کسانی
است كه نگران اين
موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده
پدر يا مادر خوبي براي
فرزندانشان خواهد شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع
و دورنماي مشترك مي باشـد -
پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرايی
همبستگي براي اهداف و منافع
مشترك.

۶- مانيا (MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته
و حسادت برانگيز -
شيفتگي شديد به معشوق - معمولا فاقد عزت نفس -
عدم رضايت از رابطه -
مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات
مبالغه آميز و افراطي منجر
گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.

۷- اگيپ (AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از
خودگذشته - عشق نوع
دوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران
بدون چشمداشت) - عشق
گرانقدر.

پژوهشها نشان ميدهند كه زنان بيشتر به عشق از
نوع پراگما، استورگ و مانيا
و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.

مثلث عشق:
به عقيده ی دانشمندان تجربه ی عشق شامل عملكرد
اجزاء صميميت، هوس (شهوت)
و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك
رابـطه ی سـالم و پـايدار
مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار
سازيد. اكنون به تعريف
آنها ميپردازيم:

تعهد: تا چه اندازه شما از خودتان مايه
ميگزاريد تا رابطه يتان را شاداب
و با تازه نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با
يارتان درستکار هستيد؟ شـامل
مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي هستيد؟
تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه بيشتر موانع
و مشكلات را مي توان با
كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت
ترين شرايط.

صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و
يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد
اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد -
رازها و تجربـيات فردي و مشترك
- صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي
مي باشد.
تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس
راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر
به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد؟
بـدون آنـكه از مـورد انتقاد
قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟
آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد
واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟

هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه يتان مي بـاشد.
تمايل بـه بازگشت به منزل،
تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت، شهوت و
تمايلات جنسي، رمانتيك
بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع
سريع موانع براي وصال ميباشد
- احساسات شديد - جاذبه جسماني.


اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و
يا نبود سه خصيصه فوق در يك
رابطه توجه كنيد:
تعهد+صميميت و نبود هوس: ايـن رابـطـه در
خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما
نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن
مجدد عشق ميباشد.

تعهد+هوس و نبود صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب
آور است - گـاهـي اوقـات
انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند
اما سرانجام به ياس و ناكامي
منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه
رابطه يشان را عميق تر سازند.
يا آنكه افكار، علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر
را بشناسند.

صميميت+هوس و نبود تعهد: اين رابطه يك شبه است -
كشش و اشتياق شديدي
حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه
تـا چـه مـدت دوام خـواهـد
آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.

صميميت و نبود هوس و تعهد: علاقه (اين عشق نيست)

هـوس و نبود صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.

تعهد و نبود صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.

هوس+صميميت+تعهد: عشق كامل و ناب و بی عيب و
نقص.

 

نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 0:19 | لینک ثابت |

بيا با هم بسازيم آيينه از دلامون
تا آسمون بمونه دعا کنند برامون
همسايه با شقايق هم خونه بهاريم
کنار هم بمونيم يه شاخه گل بکاريم
پنجره ها را بستن ديگه فايده نداره
کنج خونه نشستن فقط غصه مياره
بيا اين در اميد و به روي هم نبنديم
تو آسمون بودن به سختيها بخنديم
به انتظار روز تبسم سعادت
تو دست هم بذاريم سبد سبد سخاوت
تو هم صداي من باش ، بخون تو اين ميونه
هر چي بديست مي ميره، فقط خوبي مي مونه
گم نکنيم خورشيدو،سياهي تو کمينه
هم نفس هم باشيم ،خوشبختيمون
همينه
نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 9:8 | لینک ثابت |

هر چه تردید شد عشق به پایان نرسید
ماه در مهر تو محصور شد آبان نرسید
می شکستند دلم را که مرا ابری تر ...
ابرها هم متراکم شد و طوفان نرسید
باد هی بال کبوتر به حیاتم آورد
نامه های تو ولی از تو چه پنهان نرسید
مشهد عشق تو را صحن دلم می طلبد
چشم من اما به خراسان نرسید
چمدان سفر از حسرت دیدار تو پر
مثل هر روز قطار آمد و مهمان نرسید
همسفر ٬ باز بگو راه کمی طولانیست
عاقبت مرد تو در نم نم باران نرسید
 
 

این شعر برای من بسیار پر معنی است
تقدیمش میکنم به همه عاشقان منتظر
 ...

نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 8:14 | لینک ثابت |

دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی هست
هر که را هیچ به کف نیست ز دل آهی هست
     *****
سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی چون همه از نورت استفاده میکنن ولی اصلا نگات نمیکنن, سعی کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن...
 
                  *****
 
ای كاش جمله زيبای دوستت دارم
بی هيچ غرضی بر زبان ها جاری بود!
 
ای كاش از گفتن دوستت دارم
از ترس سوءتفاهم ها و غلط انديشی ها باز نمی ايستاديم،
 
ای كاش محبت را بی هيچ چشمداشتی
حتی چشم داشت محبت،
به او كه دوستش داريم هديه ميداديم
 
ای كاش،
ای كاش...
نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 23:1 | لینک ثابت |

من؟
من همانم ....
همان که سالهاست لحظه هاي سبز کودکي را تجربه مي کند .
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست از لحظه هاي خالي از حضور روشن تو مي گويد ، مي خواند ، مي نويسد ... و مي گريد.
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست ديگر به کوچه هميشگي ميعادگاه اقاقي و نسترن ، کوچه هميشگي چادر سفيد و اسباب بازي ، کوچه هميشگي عروسک و آيينه و کوچه هميشگي خيس از ترنم باران پا نگذاشته است .
من ؟
من همانم ....
همان که هر گاه باران مي آيد چترش را مي بندد و به سادگي يک پرنده خيس از ترنم غزل وار باران به کوچه پيچک پوش دلش سر مي زند .
تو ...
راستي من براي که دارم از کوچه پيچک پوش دلم مي گويم ؟
تو کيستي ؟
همجنسي از تبار باران ؟ يا همنفسي از همين آواره هاي اين شهر بزرگ دود و نان حلال ؟
تو را مي شناسم .
آري تو را مي شناسم . شبي خسته ، از همين کوچه مي گذشتي ...
يادم هست : باران مي آمد و من که مثل هر شب رؤياها ، تنها به ديدار کوچهء بن بست دلم آمده بودم تو را ديدم .
خسته مي رفتي و من ...
من نگاهت مي کردم .
باور کن به سادگي نگاه يک پرنده که از بالاي آسمان به اين زمين و انسانهايش نگريسته باشد... فقط نگاهت مي کردم .
من مثل هميشه بي چتر ....
بي سرپناه ....
مثل تمام پرنده هاي اين شهر بي پرنده ، آواره .....
تنها مي رفتم . مي رفتم تا به دنبال دفتر گمشده در خاطرات کودکي و تصميم کبري که زير همان درخت اقاقي همسايه جا مانده بود ، بگردم .
مي رفتم تا آنسوي ديوار ، آنسوي همين کوچه پيچک پوش ، آنسوي خاطرات کودکي ، مي رفتم تا آنسوي حضور تو ....
مي رفتم تا سراغ از نشاني تازه تو بگيرم ....
نه ! مي رفتم تا خودم را دوباره بيابم ... .
آخر نمي داني .
نه ! تو نمي داني که من سالهاست خودم را گم کرده ام .
تو نمي داني که از آن روزي که بار از اين کوچه خالي از فرياد هاي کودکانه بستي و رفتي من خودم را گم کردم .
تو نمي داني که ديگر سالهاست فقط به خاطر اين به اين کوچه خالي نمي آيم که مي ترسم خودم را پيدا کنم !
بگذار از اول دوره کنيم !
تو از کوچه خالي از اقاقي و پرنده رفتي ....
و من ديگر هيچ نمي دانم . همين !
مي ترسم ...
ميترسم خودم را در گوشه اي از همين کوچه " تنها " پيدا کنم .
ميترسم خودم را در حال سنگ زدن به تمام پرنده هايي که نيستند ، در حال سنگ زدن به اين زندگي مرداب وار ، در حال سنگ زدن به شاعراني از تبار ديوانه ها پيدا کنم . بگذار راستش را بگويم ...
مي ترسم خودم را " بدون تو" پيدا کنم .
حالا دوباره آمده اي که چه ؟
نگو مرا نشناختي که تو را بهتر از خود مي شناسم .
دوباره آمده اي که تنها ماندنم را به يادم بياوري ؟
مي دانم که رفته اي و حالا پس از سالها خسته از تلاطم نگاههاي غريب برگشتي .
مي دانم که تو هم مثل من طاقت نگاههاي نا آشناترينان با تبار شاعران ديوانه را نداري .
مي دانم که در تمام اين مدت با تمام رؤياهايم همراه بوده اي اما ....
اما حالا ديگر دير است .
دير آمدي اي زود از دست رفته !
حالا ديگر سالهاست که هر قدر تلاش مي کنم ديگر نمي توانم ديوار پيچک پوش را که با رفتنت ريخت دوباره از نو بسازم .
خودت ببين !
حالا ديگر سالهاست که شعرهايم بي قافيه و رديف شده اند .
حالا تو از من بي قافيه چه مي خواهي ؟!
دير آمدي اي زود از دست رفته .... دير آمدي .
حالا ديگر من ....
من همانم ....
همان که سالهاي بي تو را تحمل کرد و سالهاي با تو را توان تحمل ندارد!
نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 23:38 | لینک ثابت |

 
دردهاي من
جامه نيستند
تا زتن درآورم
‹‹چامه وچكامه››نيستند
تا به ‹‹رشته سخن››درآورم
نعره نيستند
تا ز‹‹ناي جان››برآورم
دردهاي من نهفتني
دردهاي من نگفتني
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نام هايشان
جلد كهنه شناسنامه هايشان
درد مي كند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي كند
انحناي روح من
شانه هاي خسته غرور من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي كجا؟
درد دوستي كجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي كهنه لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گِلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟
درد
رنگ وبوي غنچهً دل است
پس چگونه من
رنگ وبوي غنچه را زبرگ هاي تو به وتوي آن جدا كنم؟
دفتر مرا
دست درد ميزند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد،حرف نيست
درد،نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم؟...
نوشته شده توسط دل سوخته در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 12:33 | لینک ثابت |