عاقبت دل شکستن
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
شب بود و خموش
چهره تاریکش دل من را لرزاند
و من افسرده کشیدم بر خود
بار اندوه غمی جان فرسا
دردم از آن عشق دیرین بود
غصه ام از او جدا ماندن
دردم از آن بود
غصه ام از او
اشک من غلتید
جای انگشتان تو بر صورتم پوسید
دختری گریید
پسری خندید
و من آهسته درآغوش گرفتم دخترک را، دخترک ترسید
از نگاهش خون می بارید
مثل یک بچه آهو می لرزید
پسرک باز هم دید و خندید
گفتمش:
غصه ات از چیست دختر زیبا
گریه ات از کیست، با من بگو آن را
گفت:
غصه ام از فراغ او
گریه ام از خنده های او
لیک همچنان از عشق نافرجام می نالید
از درد دوری بر خودش سخت می پیچید
دخترک آن شب در آغوش من خوابید
در درونش نور عشق و پاکی می تابید
با آن همه رنجش و آزار
اما هرگز در درونش خون نفرت نمی جوشید
باز هم مثل هر شب
دخترک خواب پیوند با پسرک را دید
باز هم پسرک بی اعتنا
در رویای آن شب می رفت و می خندید
خورشید صبح دگر بار،
بر آن سرزمین و مردمان تابید
اما دخترک از خواب برنمی خیزید
آری دخترک از اندوه تا به ابد خوابید
پسرک بر جسدش حاضر شد و گریید
او تا به ابد نالید
دخترک آرام در خواب خوشش خندید
نوشته شده توسط
دل سوخته در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 0:27 |
لینک ثابت |
چه کردي با من؟...
ميخواهم بنويسم...اما از چه؟ از کي؟ و براي چي؟...
وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...
اما براي شنيدن چه کلامي؟...
مي خواهم بنويسم...
از تو..
از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..
مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...
چه کردي با من؟...
چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟...
غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم...
آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام...
نوشته شده توسط
دل سوخته در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 0:19 |
لینک ثابت |
در کارهای خصوصی متولدین فروردین ماه دخالت نکنید
حس حسادت اردیبهشتی ها را تحریک نکنید
خردادیها به سمت افرادی فرهیخته جذب می شوند
تحت هیچ شرایطی متولد تیر ماه را دست نیندازید
مردادی ها عاشق دریافت گل و هدیه و توجه هستند
شهریوری ها و یک زندگی آرام و بدون ماجرا
برای هر تصمیمی به متولد مهر ماه فرصت دهید
آبانی ها سریع دل بسته و سریع تر دل می کنند
متولد آذر ماه عاشق پیاده روی و پیک نیک است
سرقول خود به دی ماهی ها بمانید
بهمنی ها حساس و نکته سنج
متولد اسفند را به تماشای فیلم اکشن نبرید
ادامه مطلب
نوشته شده توسط
دل سوخته در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 0:19 |
لینک ثابت |
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
نوشته شده توسط
دل سوخته در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت 9:46 |
لینک ثابت |
اکنون کارم سفر است
مسافری تنهایم
که در زبر کوله باری سنگین ،پشتم خم شده
و استخوانهایم به درد آمده است
و میروم و راه طولانی لحظه ها
در پیش رویم تا افق کشیده شده است
و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ،لحظه ای است.
و این چنین من باید صد هزار ،میلیون ها لحظه
را طی کنم.
تا برسم به یک روز
(دکتر علی شریعتی)
نوشته شده توسط
دل سوخته در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت 9:33 |
لینک ثابت |
حسادت میکنم به رنگ دیوار٬وقتی که اتفاقی سایش بدنت به پوستش را حس میکند.حسادت
میکنم٬به آفتاب وقتی با نوازش آرام پوستت به گرمی میبخشد حسادت میکنم به برگ گیاه
وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هیجان زده و بی تاب و چرخان میکند
وحسادت میکنم به مادرت هم وقتی چند لحظه قبل از خواب به یاد تو لبخند میزند و به تختت
که همه روزه به هم آغوشی شبت پریشان وبهم ریخته استو به فرش که چند تار مویت را
میان پرزهایش نگه می دارد و به آینه ات که همیشه و هر روز گرمی نگاهت را حس میکند و
به کوچه ات٬درختان باغچه ٬چشمانت و به خودت وبه خدایت و به این قلم که از تو نوشت
**دل سوخته**
نوشته شده توسط
دل سوخته در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 23:35 |
لینک ثابت |
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان دريايي ست

گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست.
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی ,
و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام .
من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام
محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است...
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم
و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است
مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند
که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه ,
بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند
و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب
زمزمه می کنند : چه هوای خوبی!!!!
آرزومند آرزوهايتان
دل سوخته
نوشته شده توسط
دل سوخته در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 0:54 |
لینک ثابت |
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است. تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند. در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم. ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
دلسوخته
نوشته شده توسط
دل سوخته در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 0:50 |
لینک ثابت |
هنگامی كه آوازه كوچت
بی محابا در دل شب می پيچد
سكوت
داغی است بر زبان سايه ها
باز هم يادت
شرری می شود بر قامت باران های اشک
اين جا ميان غم آباد تنهايی
به اميد احيای خاطره ای متروك
روزها گريبان گير آفتابم
و شب ها
دست به دامن مهتاب
نمی گويم فراموشم نكن هرگز
ولي گاهی به ياد آور
رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش....
نوشته شده توسط
دل سوخته در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 0:48 |
لینک ثابت |
گفت:خيز وچاره کن ؛ميترسم نبيني چهره هستي را دگر
گفتمش:هر چه زودتر مي خواهمش دير کرد
گفت:شو نزد طبيبان تا که تدبيري کنند
گفتمش:حکم قضا را کي ميتوان تدبير کرد
گفت:از فرداي کوريت هيچ تصويرت هست؟
گفتمش: نا ديده را مشکل توان تصوير کرد
گفت:رخسا رعزيزان را نبيني!؟
گفتمش:از لقاي دشمنان آسوده ام تقدير کرد
گفت:تسليم قضا گشتن طريق عقل نيست
گفتمش: هرکس به نوعي عقل را تفسير کرد
گفت: از زندگاني خود چه تعبيرست تو را
گفتمش: از مرگ نتوان زندگاني تعبير کرد
گفت:شوق مرگ داري؟!!
گفتمش:بيم زندگي.........!
گفت:از غم مرگ زايد.....
گفتمش:تأ خير کرد............!
گفت:زندان است دنيا؛گر از اين در بنگري
گفتمش: زندانيم؛بي وفايي اينچنين تقدير کرد
گفت:در خاطرت اميد را مرده ميبينم همي
گفتمش:آري در کف يأسم؛گريبان گير کرد
گفتمش:شيطان جهان را سر به سر تسخير کرد
گفتمش:هر نا سپاسي را زمان تعزير کرد
گفتمش: مفهوم خوبي نيز در من تغيير کرد
نوشته شده توسط
دل سوخته در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 9:58 |
لینک ثابت |
بعضي ها از تنهايي گفتن
بعضي ها از تنهايي چيز زيادي نوشتن
بعضي ها تنهايي رو بدون کس بودن مي دونن
بعضي ها تنهايي رو فقط تو تنها بودن نمي دونن
بعضي ها فکر مي کنن آدم وقتي هيچ کسي رو برا درد دل کردن نداشته باشه تنهاست
بعضي ها تنهايي رو در نبود پدر مادر مي دونن
بعضي ها تنهايي رو در نداشتن خواهر و برادر
بعضي ها هم در نداشتن همسر و همدم
بعضي ها هم نظرشون اينه که همه اينا درباره تنهايي درسته ولي
بعضي ها تنهايي رو در نبود کسي برا شنيدن حرفاي آدم مي دونن
بعضي ها تنهايي رو در نبود شونه اي براي گريه کردن مي دونن
بعضي ها تنهايي رو در نبود کسي که حرفاتو بفهمه مي دونن
بعضي ها تنهايي رو در نبود کسي مي دونن که براي گفتن غمهات با اون نيازي به صحبت کردن نداري گاه يه نگاه همه حرفات رو ميزنه و سکوت بهترين حرف ميون شماست
بعضي ها تا حالا تو تنهايي به سکوت فکر کردين
بعضي ها سکوت تنها همدم تنهايي
بعضي ها با اين سکوت به خيلي چيزا ميشه رسيد
بعضي ها براي يه بارم که شده امتحان کنيد و تو تنهاييتون به سکوت فکر کنيد .
بعضي ها مطمئنم به چيزاي جالبي ميرسيد چون خيلي جاها سکوت بهترين چيزه
بعضي ها تا حالا شده درباره سکوت فکر کنيد ؟؟؟؟
بعضي ها اميدوارم تو تنهايي به نتايج خوبي برسيد
بعضي ها ...
نوشته شده توسط
دل سوخته در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 9:45 |
لینک ثابت |