تبليغاتX
دل سوخته

سلام

امشب بازهم دوباره بیقرار شدم گفتم تفعلی به دیوان خواجه اهل دل بزنم که این شعر آمد

نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 0:25 | لینک ثابت |

 
 
In the name of god whatever I have belongs to him brief
 
به نام حضرت دوست که هر چه دارم از اوست
 
 
birth day
Any rising is another birth and "time for living" is a valuable gift
 
 "زمان "
هر طلوع تولد دوباره است و "زمان " هدیه گرانبهای حضرت دوست به ماست
 
 
Translation of gods silence
Lik me and don’t depend on what will be died
 
ترجمگان سکوت خدا:
مرا دوست بدار و به میرا دل مبند
 
 
Cry of god
Don’t cry my god
Idont commit a sin
 
گریه خدا !
گریه نکن خدا ! من گناه نمی کنم .
 
 
Calmness and happiness are the products of logical mind and good deed
 
آرامش و شادی محصول فکر منطقی و عمل نیک است
 
 
Please smile
You are in front of god s hidden camera and
His angels so please smile
 
لطفا لبخند !
شما در مقابل دوربین مخفی خداوند و فرشتگان اویید پس لطفا لبخند بزنید.
 
 
You deserve the best
Thou! The best ..choost deed speech and thought
 
تو شایسته بهترینی
ای برترین ...بهترین پندار و گفتار و کردار را برگزین
 
 
The risk of falling
Asceding is difficult but descending is easy fast and simple
 
خطر سقوط
صعود سخته اما سقوط سهل و سریع و ساده است .
 
 
Don’t sit down ..stand up
Without falling no body can grow
 
نشین ! بلند شو
بدون زمین خوردن هیچکس بزرگ نشده ....
نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 0:15 | لینک ثابت |


نامه شماره 1
نامه هایی که هرگز به آنها پاسخی داده نشد
 
مهربانم سلام
مرا ببخش
نمی دانم چرا سکوت کرده ام
بیش از اینها مرا ببخش
چرا که مدتهاست که ترسیده ام
در این هجوم وحشی زندگانی ، در میان این درندگان خونخوار
جسمم دریده شد
قلبم پاره پاره شد
و چشم اشک بارم ،خون گریید
مرا ببخش
مرا ببخش ای دلپذیر
جانم به لب رسید
دلپذیر من دگر گلایه ای بر لبم نیست
چرا که تنها جرعه ای آب می خواهم تا زنده بمانم
مرا لمس کن
مرا در دستانت حس کن
مرا در چشمانت لمس کن ، بر روی گونه هایت، در آغوشت
چرا که من در درون تو زندگانی گزیده ام
لانه ام در درون توست
پس خودم را به تو می سپارم
و بیش از هر چیز می خواهم تا محافظم باشی
مرا بپذیری و کنارم باشی
 مرا جرعه ای آب ده برای زنده ماندن
تنها همین و بس
دگر حرفی برای گفتن نیست
  
 
در درونت آشیانی ساخته ام
اجاره اش را با بهای عشق می پردازم
و متراژ آن را با مهربانی اندازه می کنم
 
 
دوستدار همه شما دل سوخته
نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 7:51 | لینک ثابت |

اوايل كوچك بود. يعني من اين طور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجم‌اش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردن شان ـ بس كه بزرگ‌اند ـ بايد فاصله بگيرم، مي ترسم. از وقتي كه فهميدم ابعاد بزرگي‌اش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در « دوستت دارم » خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته است. از ناتواني و كوچكي روح‌ام. فكر مي‌كردم هميشه كوچك تر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را آفريده‌ام و براي هميشه آفريده‌ي من باقي خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور آن شدم. آن قدر كه وسعت‌اش از مرزهاي « دوست‌ داشتن » فراتر رفت. آن قدر كه ديگر از من فرمان نمي برد. آن قدر كه حالا مي خواهد مرا در خودش محو كند. اكنون من با همه‌ي تواني كه برايم باقي مانده است مي‌گويم « دوستت دارم» تا اندكي از فشار غريبي كه بر روح ام حس مي‌كنم رها شوم. تا گوي داغ را براي لحظه‌اي هم كه شده بیاندازم روي زمين
 
 
حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 22:57 | لینک ثابت |

با سلام

امشب شاید این آخرین پست دل سوخه باشد .

چون نه دیگر قلم یاری می کند نه دل نه یار ...

اینهم آخرین فال از دیوان حافظ خوش سخن

نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 20:50 | لینک ثابت |

باز باران بي ترانه,

باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه

مي خورد بر مرد تنها ,

مي چکد بر فرش خانه

باز مي آيد صداي چک چک غم...

باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده

نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟

نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد کجاي ذلتش زيباست؟

نمي فهمم...کجاي اشک يک عاشق که سقفي از گل و آهن به زور چکمه هاي باران به روي پروانه هاي مرده اش آرام باريده کجاي اشکش  دیدنی است؟

نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 22:30 | لینک ثابت |

وقتي کسي نيست که به دادت برسه پس داد نزن

 شايد از سکوتت بفهمند که چقدر درد و غم تو وجودته

نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 22:28 | لینک ثابت |

فاش میگویم و از گفته خود دلشادم

                              بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

                            هر دم آید غمی از نو مبارک بادم 

نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 22:27 | لینک ثابت |

 

نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 19:48 | لینک ثابت |

طلوع کن خورشیدکم
وقت غریب رفتن است
روز را آواره کن
من در شبی بی باورم
 
تو چشات یه زندگی مخفی شده
تو اونو از من نگیر
                     ...
 
 
 
 
 
روزی که مرا نام دادند
روزی که آسمان گرگ و میش گونه بود
و روز در زنجیر نور می رقصید
                              روزی شوم بود
 
کودکی که در دستان مست اردیبهشت بیدار شد
                                              و ابر ها برایش باریدند
 
من از زبانه های نور
                       بلعیدم
زمین سبز بود و جایگاه من گرم
روزی که من در نهایت خنده اشک می ریختم
                                                      انگار
                                                      روز تولدم بود
 
روز شومی بی تکرار
                روزی که  خورشید نور نداشت

 

نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 22:53 | لینک ثابت |

 

درد نامه

 
گذر سرد باد از كوچه تنهايي و وحشت، گريز برگها را به همراه داشت
و در گوشه اي از ديوار كاهگلي باغ، نقش دستاني پر از خواهش،
 چشمان رهگذران را لحظه اي به سوي خود مي كشاند.
تا رسيدن اشكهاي آسمان به زمين فرصتي بيش نمانده
و فراموشي دستان خالي
فراموشي احتياج
فرصتي كمتر از يك نفس

********************************************
از جنس شقايق پر داغم
و قليم به نازكاي حرير محبت
و انتظار و صبر را در نگاه خسته ام درياب
كه چه منتظر به كاخ بلند آرزوهايت مي نگرد
براي اين نگاه هاي منتظر چه ارمغاني خواهي داشت؟

********************************************
آتش احتياجم را ديرگاهي است كه در زير خاكستر خاموشي پنهان كرده ام
تبخير اشكهاي نيازم را پرندگان تماشا بر بال ابرها به نظاره نشسته اند.
و شبهاست كه ديگر عكس رخت بر تصوير مهتاب نمي درخشد
آنرا در قاب چشمانم پنهان كرده ام
تا نقش نگاهت بر تار قلبم حك شود
تا تو را از من نربانيد
نامردمان عصر...
 
نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 22:51 | لینک ثابت |

ای کاش می شد با محبت آشنا شد
یا مدتی مستأجر کوی وفا شد
ای کاش می شد چون پرستوبال و پر زد
بر بی کران آسمان مهرسر زد
ای کاشکی درب قفسها باز می شد
آزادی مرغان عشق آغاز می شد
آیا شود دیگر کسی مانند یعقوب
گرددزهجر یوسفش از دیده معیوب؟
دیگر کسی جز حیدر کرّار آیا
خوابد به بستر تا دهد درس وفا را؟
آیا شود فرهاد را دربیستون دید؟
یا بار دیگر پیکر شیرین تراشید؟
آیا شود باآن ید بیضای موسی
یا با دم جانبخش وروح افزای عیسی
جانی دوباره برتن اهل زمین داد؟
یا بارِدیگر مژدۀ فتح المبین داد؟

نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 22:2 | لینک ثابت |

 

نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 19:50 | لینک ثابت |

سايه هاي شگفت
ويليام شكسپير
 
تو از كدامين گوهري
كه هزاران هزار سايه هاي شگفت،
خود را در تو مي آويزند؟
و اين چگونه تواند بود
كه هر سايه اي را صورتي
و هر صورتي را طرزي و طرازي ديگر مي بينم،
و تو تنها يك چيز،
و تو تنها يك ذات،
و هر سايه اي را از تو نقشي ديگر؟
 
اگر جمال ِ آدونيس را وصف كرده اند،
مجملي از جمال ِ تو گفته اند؛
و اگر چهره ي هلن را كه مجموعه ي زيبايي است
به تمام و كمال ستوده اند،
 
شبحي ناتمام از جمال ِ تو تصوير كرده اند؛
 
و اگر از بهار و تابستان سخن گويند،
اين يك سايه ي حسن ِ تو
و آن يك سفره ي احسان ِ توست.
 
ما تو را در تمامي صورت هاي قدسي مي شناسيم
و در هرچه بديع و زيباست، نشاني از تو باز مي يابيم.
اما در حسن ِ خلق و وفاي عهد
نه تو به كس ماني و نه هيچ كس به تو مانـَد.
 
با تشکر
نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 7:52 | لینک ثابت |

یکی اومده به خــــــوابم آتــــیشی انداخته جونم
 
یکی که دلش سفیده تو نگاش عشقو می خونم
***
کاش بمونه توی قلبـــــــم تا همــــیشه در کنارم
 
نمی خوام چشـــــمی ببینه تا نـــظر بشه خیالم
 ***
به کسی چیزی نمــــــی گم تا بمونه توی خوابم
 
می خوام دردمــــــو بدونه تــــــا بشه محرم رازم
 ***
می شه حرفا رو بهش گــــفت تـوی تنهایی ذهنم
 
آره اون می مــــونه پیشم همه جـا حتی تو قلب
 
نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 7:42 | لینک ثابت |

 

نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 21:31 | لینک ثابت |


 

بر گرفته از وبلاگ   معلوم هنر دوست

 

نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 13:16 | لینک ثابت |

صبوري يعني بال پروانه را سوختن صبوري يعني لب از لب دوختن صبوري يعني چشم برهم نهادن و مردن صبوري يعني از حجم عشق خوشه اي نبردن صبوري يعني نديدن آنچه ديدني ست صبوري يعني نگفتن آنچه گفتني ست صبوري يعني حجم دل از انبوه خاطرات صبوري يعني پناه بردن به مي و مسكرات صبوري يعني بنده ساقي و ساغر شدن صبوري يعني از سراب عشق سيراب شدن صبوري يعني محو رخ يار بودن
نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 13:9 | لینک ثابت |

عمریه بغض سنگین راه گلوم و بسته ؟؟؟؟ نمی گذاره من که ادعا می کنم آبی آبیم حرف دلمو بزنم ؟؟؟ خدایا چیکار کنم ؟؟؟ چه طوری بگم ؟؟؟ چه جوری حرف بزنم که به کسی بر نخورد چه جوری نگاه کنم که نلرزد دل کسی چگونه رفتار کنم که نشکند دل کسی ؟؟؟ چقدر سخت است اگر سخت بگیری ؟؟ و چقدر راحت است اگه راحت بگیری ؟؟؟ حکایت جوانی چیست ؟؟؟

خوب آبی باشید و دریا دل سبز زندگی کنید در قلبهای آبی خداوند عشق های سبز می کارد...یا عشق

نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 13:9 | لینک ثابت |

ازهیاهوی واژه ها خسته ام

من سکوتم را

ازاوراق سپید آموختم.

آیاسکوت روشن ترین واژه هانیست؟

همیشه درخلوت

مرگ رامجسم دیده ام

آیامرگ

خونسردترین واژه هانیست؟

تاچشم گشودم

ازچشم زندگی افتادم

شبی- شایدامشب-

زیرنوریک واژه خواهم نشست

نام خونسرد معشوقه ام را

برحواس پنجگانه ام

خال کوبی خواهم کرد.

وهم زمان

پایین آخرین برگ دفترخاطراتم

خواهم نوشت:

پایان

نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 22:56 | لینک ثابت |

ای برای اول قصه سرآغاز

واسه مرغ پرشکسته بال پرواز

حنجرم زخمی ترینه واسه خوندن

بی تو احساسی نمونده واسه آواز

***

واسه خوندن توی سینه نفسی نیست

توی زندون قفس همنفسی نیست

عشق تو ریشه زده تو خاک قلبم

ذهن من جزتو توی فکرکسی نیست

***

ازهجوم باد حادثه شکستم

ازغم وعرصه ی بیهودگی خستم

روتنم تنپوشی از غباررخوت

ساز نوکوک زمونه توی دستم

***

بي تو أواره غربت خيالم

بي تو يك كبوتربي پروبالم

ذره ذره آب می شم ازدوری تو

مثل شمع روشنی روبه زوالم

***

اشک یخ بسته ای روپلک چشامه

حس غمگینی تولرزش صدامه

بی تودرهجوم هجم غربت

جون پناه لحظه هامخدامه

***

همه آرزومه باتوپرکشیدن

به سرآغازدوباره ای رسیدن

روی پوست نازک شیشه ای شب

عکس نورانی مهتاب تودیدن

 

نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 22:55 | لینک ثابت |

تقدیم به کسی که هنوزهم تکه ای ازعشق درچشمانش

وجرعه ای ازدریا دردستانش

وتجسمی زیباخاطره ایثارگل سرخ

درمعبدارغوانی دلش به یادگارمانده است

 

وبعد به نام آنکه آفرید مروارید عشق رادرقلب صدف.

سلامی به زیبایی کبوتران  محکوم به هجرت

سلامی به صمیمیت قلب تو

سلامی به زیبایی گل نرگس شیرازی

سلامی به وسعت دریای بی کران محبت وبه گرمی خورشید صداقت

سلامی ازدوردست فراق تانزدیکی قلب های پراحساس

سلامی ازکویرخشک جدایی تاسبزه زارزیبای آشنایی

سلامی اززبان خوب گفتگوها...

 

ای آشنای من بسیارشب که خواب خوش ازسربوده ام وبانگ

فرشتگان خداشنیده ام،تابهترین سروده ی خودراسروده ام

ای آنکه شعرناب مراگوش می کنی

جانم فدای تو،

هرکجاکه بودم یادتو بودم،

زیباترین سروده توای

 شعرم توای که برسر عالم نشسته ای

هرچه سروده ام

روح تورامن سروده ام

تورا.....

نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 22:54 | لینک ثابت |

وقتي كه چشماتو دیدم دیگه هیچ غمی ندیدم

دل بامن حرفتو می زد وقتی که بهت رسیدم

***

دیگه غم نیست توی قلبم وقتی که بگی عزیزم

می خوام برگردی دوباره که تواین شهر غریبم

***

توگل وسبزه ونوری تو خودت عشقی،غروری

وقتی که به من می خندی خیلی خیلی مهربونی

***

وقتی توباشی کنارم دیگه هیچ غمی ندارم

من باغم کاری ندارم دیگه من مثل بهارم

***

تامیای کنارمن وامیشه گلها

عزیزم دوستت دارم من قدیه دنیا

***

عزیزم بیا کنارم تابگم خاطره هارو

وابکن دفترعشقوتابگم دردوغمارو

***

وقتی که من تورودیدم من به آسمون رسیدم

توشدی عشق وامیدی که تورویاهام می دیدم

***

توکه نیستی کنارم غم بامن همسفره

دردودل هاموتوگوش کن که دلم پرازغمه

***

روزوشب این شده کارم که مثل بارون ببارم

یا چشمای قشنگت نمی زاره که بخوابم

***

منی که دلم گرفته توبیا وغم هاروپاک کن

عزیزم عشق رونگه داروهمه چیزرورهاکن

***

وقتی که میای توکوچه دل من می شه دیونه

گوش کنین مردم دنیا یارمه داره می خونه

***

وقتی که گلی می چینم توروتوی اون می بینم

عزیزم قدیه دنیامی خوامت برات بمیرم

***

مردومردونه به حرفام گوش بده که خیلی تنهام

آخه من خیلی غریبم تویی امروز توی فردام

***

وقتی من دلم گرفته توی این هفت روزه هفته

توبگو چکار کنم من توبگوتوای فرشته

                                                                شعرازدل سوخته

نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 22:53 | لینک ثابت |

 

نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 22:41 | لینک ثابت |

جلسه محاکمه عشق بود

و قاضی عقل ‘

و عشق محکوم به تبعید به دور ترین نقطه ی مغزشده بود

یعنی فراموشی ‘

قلب تقاضای عفو عشق را داشت

ولی همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق

آهای چشم مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی

و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید

حالا چرا این چنین با او مخالفید؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بیزارند!

ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمایت می کنی؟!

قلب نالید: که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود

و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند

و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم.

پس من همیشه از او حمایت خواهم کردحتی اگر نابود شوم

ندارد دلشان خوب رویان جهان رحم

دل نوشت :

باید از جان گذرد هرکه شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان

سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان  

 

نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 18:48 | لینک ثابت |

خیلی وقته دلم گرفته دیگه کسی به این دل توجه نمی کنه چون مهم

 

نیست چی به سرش میاد وقتی زیاد فکر می کنم می بینم اصلا نمی دونم چمه!

 

 نمی دونم باید چی کار کنم؟؟!

 

خسته ام ،خیلی خسته بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنید .

 

حالم از زندگی تکراری به هم می خوره شاید به نظرتون مضحک بیاد

 

ومسخره ام کنین ومثل خیلیا بگین: خوشی زده زیر دلش ولی واقعا نمی دونم چرا

 

این جوری شدم حوصله هیچ کس وهیچ کاری رو ندارم با کوچکترین موضوع

 

عصبی می شم یه مدت فکر افسردگی مثل خوره افتاد به جونم اما بالاخره تموم شد

 

اما این حال نمی دونم کی تموم می شه خیلی حرفهای تکراری شنیدم که خودم به

 

بقیه می گفتم وحالا اونا به من می گن خودم همه ی اینا رومی دونم ولی دست

 

خودم نیست دوس دارم تموم بشه اما نمی دونم چه جوری؟؟

 

همش دوس دارم آهنگ غمگین وگاهی نفرت گوش کنم نمی دونم چرا، اون وقت

 

همه فکرمی کنن شکست عشقی خوردم در صورتی که من اصلا شکست نخوردم

 

اینو نمی دونم با چه زبونی باید بگم که باور کنن شاید مشکل از خودم باشه

 

 که قطعا هست .اصلا نمی دونم چی گفتم(!) خودمم نفهمیدم ولش کنین بیخیا ل

 

 به قول یه بزرگی :

 

                                 این نیز بگذ رد

 

 

اگه با چرت وپرت هام  ناراحتتون کردم ببخشید فقط خواستم خالی بشم آخه این

 

 روزا لحظه هام ابری شدن شما هم اگه لحظه هاتون ابری شد من منتظر حرف

 

دلتون هستم اما اگه راه حلی دارین خوشحال می شم بشنوم  از همه ی دوستانی

 

که اهل دل رو فراموش نکردن وهمیشه سنگ صبور حرفهای دلتنگیش بودن

 

صمیمانه تشکر می کنم ،همیشه منتظر حرف دلتون هستم .

 

دل سوخته         

نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 15:44 | لینک ثابت |

نمی دانم امشب کبوتر افکارم بر کدامین بام گشوده در
غبار نشسته که واژه ها برای یاری ام راه را گم کرده اند
تنها میدانم در این گم گشتگی باید از تو بنویسم.
عزیز ترینم! قلبم را فرش زیر پایت می کنم و نور چشمانم
را فانوس دریای مهربانیت. دوست گمگشته و سنگ صبور
روزهای تنهاییم .
تمام شکوفه های سیب و غنچه های یاس و مریم و مینا را
با گلابی از اشک چشمانم نثار قدم های بهاری تو میکنم
و همراه دعای خیرم بدرقه ی راهی که در پیش گرفته ای
اما نمی توانم به روزهایی که هنوز زمانه لحظه های با تو
بودن را شکار نکرده بود نیندیشم و به روزهایی که روی
نیمکتهای سنگی خاطره چراغی از مهربانی می افروختیم
و خاطره های خوش را با هم بودن را در آلبوم خیال خویش
حک می کردیم. ولی با همه ی اندوه فاصله گرفتن از تو
بسیار خوشحالم که به آرزوی خویش رسیدی............
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نرن


تازه داره شب ميشه و من هنوز آرام نشدم نمي دانم كه چرا امروز ديگه مثل روزاي قبل شاداب و سر حال نيستم نمي دانم كه چرا باز دلم هواي ديگري دارد و چرا به همين چيزي كه دارد قانع نمي شود بخدا ديگه ازدست اين دل مي خوام گريه كنم و سر به بيابون بذارم.

آخه خيلي داره بهونه گيري مي كنه همش بهش مي گم اي دل تو بايد منو تو راه رسيدن به كمال همراهي كني و لي اون حرف خودشو مي زنه و ميگه: «نه» . من ميخوام بدونم كه چرا اين دل من يهو اين قدر عوض شده و داره از راه اصلي خوش دور مي شه . آره من فقط مي خوام جواب اين سوال رو پيدا كنم و بفهمم راز دل من چيه.



تازه دارم مي فهمم كه چرادلم سر به راه نيست، تازه مي فهمم كه چرا اين دل من از راه بدَر شده و ديگه از من حرف شنوي نداره، آره اين دل من عاشق شده، عاشق يه كسي شده كه اون رو هيچ وقت نديده ولي تا بخواي لمسش كرده، هميشه با اون بوده و من فكر مي كردم كه دل با منه، نگو كه دل من عاشق شده.

مي دوني عاشق كي شده؟




من خودم تازه فهميدم، اون عاشق خدا شده، مي دوني از كجا فهميدم، آخه يه چند وقتي هستش كه دلم هر روز خودشو بي مقدمه به ياد خدا مي ندازه، آره من تازه فهميدم كه اين دل بيچاره من عاشق خدا شده، از اين به بعد من بايد به دلم غبطه بخورم كه اون عاشق خدا شده و من عاشق يه عشق زميني، عشق اون ماندني و عشق من رفتني، عشق اون حقيقي و عشق من كاذب، عشق او مردم پسند و عشق من .....

نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 15:42 | لینک ثابت |

 

! وقتی که بود نمی دیدم‌‌ وقتی می خواند نمی شنیدم

وقتی دیدم که نبود،وقتی شنیدم که نخواند

چه غم انگیز است،که وقتی چشمه ای سرد وزلال

در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد

تشنه آتش باشی و نه آب

و چشمه که خشکید

چشمه که از آن اتش که تو تشنه آن بودی

بخار شد و به هوا رفت

و آتش کویر را تافت و در خود گداخت

و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید

تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش

و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت

"دکتر علی شریعتی"

نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 15:18 | لینک ثابت |

از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..

مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...

چه کردي با من؟...

چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟...

غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم...

آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام...

مي خواهم بنويسم...

از چشماني خيس و دلي در اندوه نشسته از آرزوها و دعا هاي بيهوده..

هنوز دستانم ميلرزد اما باز هم مي خواهم عقده نشکفته ي دل را با نوشتن باز کنم..

نمي نويسم چگونه مي پرستمت...

مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري...

مي نويسم که من همان جزيره متروک بودم...

اي که بي من قصد رفتن مي کني...

مي خواهم بنويسم اما چه سود؟!تو که نخوانده دوررش مي اندازي..

چه سود از نوشتن وقتي گريه هايم نتوانست تو را از رفتن باز دارد..

ديگر نمي خواهم بنويسم ...

ديگر نمي خواهم بگويم چه قول ها دادي و چه قسم ها خوردي...

نمي خواهم بنويسم که چگونه دستي که به نياز بسويت دراز شده بود رد کردي...

نمي خواهم بنويسم که مي تواني فراموش کني ...

اما نا نوشته مي داني که هرگز فراموش نخواهم کرد...

نوشته شده توسط دل سوخته در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 12:36 | لینک ثابت |

« زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟

 

صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد

شب « گل الماس » را بر سقف مينائي به بيند

 

ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي

غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي به بيند

 

شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »

شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » به بيند

 

« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند

« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

 

*****

نوشته شده توسط دل سوخته در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 22:48 | لینک ثابت |

 

افسرده ، بي پناه ، پريشانحال ــــ

افتاده ام به گوشه ي تنهائي

من يكطرف نشسته ام و غمها

ايستاده اند گرم و صف آرائي

***

در بزم گرم زندگيم، بيگاه

سنگي فتاد و ساغر من بشكست

طفلم رميد و همسر من بگريخت

دستي رسيد و رشته ما بگسست

***

عمري قرار زندگيم بودند

رفتند و هيچ صبر و قرارم نيست

خواهم ز چنگ حادثه بگريزم

ايواي من كه پاي فرارم نيست

***

كو خنده هاي كودك دلبندم؟

آن گر مخوي نغمه سرايم كو؟

آنكس كه كودكانه گه بيگاه ـــ

ميگفت قصه ها ز برايم كو؟

***

ايواي از شكنجه هاي تنهائي

كو همسرم؟ كجاست هماغوشم؟

فرزند من كجاست كه با شادي ـــ

بالا رود ز دست و سر و دوشم؟

***

خاموش مانده خانه من امشب

در آن خروش و همهمه بر پا نيست

دلبند كودكم كه دلم ميبرد ـــ
آرام جان خسته «‌ بابا » نيست

***

اي تك ستاره هاي شب تارم

اي اشكها! ز ديده فرو ريزيد

اي لحظه هاي غم زده! بنشينيد

اي ديوهاي حادثه! بر خيزيد

***

در اين شب سياه غم آلوده

من هستم و سكوت غم انگيزي

وز اين سياه چال ،نصيبم نيست ـــ

جز واي واي شوم شباويزي.

مهدی سهیلی           

نوشته شده توسط دل سوخته در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 22:46 | لینک ثابت |

 

نوشته شده توسط دل سوخته در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 22:28 | لینک ثابت |

کمی نامه می نویسم مثلا برسد به دست تو که می خوانی
 
 
 
 
چند ساعتی هست که همین طور با خودم کلنجار می روم و فکر می کنم که آیا می شود سلام را اول نامه نیاورد . و آن را در لابه لای کلمات نامه یا در آخر نامه پیوند داد . شاید به خاطر این باشد که می خواهم نامه ای متفاوت با نامة ستاره ها داشته باشم . حال از این هم که بگذریم نمی دانم که چقدر باید نامه بنویسم ، کم یا زیاد ، اندازه اش دستم نیست .
به هر حال  کمی نامه می نویسم مثلا برسد به دست تو که می خوانی . برسد به کلاغ ها که یکیش من بودم یکیش تویی که امروز قرار است با من راه بروی و عاشق طعم قهوه ای هستی . یا اصلا برسد به دست یکی دیگر .مثلا به دست سیاره ی همسایه که انار خیس را خیلی دوست دارد . یا به دست تو که خیلی وقت ها کفش هامان با هم از غصه خالی می شود و بعد از مدتی دوباره پر، و دیگر اینکه  چشم های آبیت و موهای روشنت را خیلی دوست دارم ولی نمی دانم چرا گاهی وقت ها ناگهان غیبت می زند .
باز هم می گویم برسد به دست تو، که توی روز های روشن این نامه را می خوانی و فکر می کنی به همین چند شب پیش بود که برایت لالایی خواندم . می توانی مخاطب نامه ام خود تو باشی که نوشتی آسمان زنی است تنها .حتی ساکن شهر قصه باشی و گاهی به اینجا سری بزنی .یا همزادم باشی و از کنار باغ ارم این نامه را بخوانی و توی دلت بگویی سلام همزاد دیر یابم

 .اصلا از نسل حوا باشی و همه خیلی دیر بفهمند چقدر از نسل حوایی . حتی محبوبه ای باشی که همیشه درست شب ها عطرت بپیچد و این نامه را بلند بلند برای باغچه بخوانی .یادم آمد می توانی یکی دیگر هم باشی که وقتی کسی نیست شب ها برایش بلند بلند کتاب بخوانی ، انگار کمی حواست پرت شده و معلوم نیست چند خط از این نامه را جا می اندازی بهتر است که غلط بنویسم شاید به واسطه گرفتن غلط هایم نامه ام را با د ق ت بخوانی هر چه فکر می کنم که چه بنویسم که ماه حسادتش نشود عقلم به جایی نمی رسد شاید کمی ابر لازم باشد تا او را بپوشاند  .  سلام! من خیابان های پر چاله ای می بینم . من خوابم و متوجه نیستم که شاید توی چاله ای افتاده باشم که از طرح های تصویب شده یا نشده ی خداوند است . کمی کنجکاو هستم . من از صدای سوت خوشم می آید . دلم تنگ می شود برای کسی که در بیداری دیگر او را نخواهم دید و دلم باز می شود وقتی که او را در خواب می بینم این تنها جاییست که می توانم او را ملاقات کنم ، دستم گاهی به آسمان می رسد ، گاهی نه ، گاهی ستاره می چینم و گاهی آنها را فقط نوازش می کنم ، حال با چیده هایش چکار می کنم بماند چون خودم هم نمی دانم چه برسد به تو . این نامه جای خالی ندارد . برسد به دست تو. آری ، خود خودت که الان هاج و واج مانده ای که من دیوانه چه نوشتم ، آیا وقتی می نوشتم خواب بودم یا بیدار .

بماند چون خودم هم نمی دانم چه برسد به تو که فقط خواننده آن هستی .
حال از حضورت خداحافظی می کنم و این متن رو فردا برایت ارسال می کنم که برسد به دست تو که می خوانی .
 
با تشکر
نوشته شده توسط دل سوخته در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 10:41 | لینک ثابت |

 
 
شعر سفر
 
همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
 
 
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
 ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
 
آه کنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
ایه هایی همه سیاه سیاه
فروغ فرخزاد
 
مهربون باشیم

 

نوشته شده توسط دل سوخته در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 8:24 | لینک ثابت |

 

نوشته شده توسط دل سوخته در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 20:4 | لینک ثابت |

امید کام به من داد لحظه دیدار
نگاه کردن ، خندیدن و رمیدن تو «مهدی سهیلی»

ای که در کوچه ی تنهایی ما می گذری
گوش کن ناله من از سر دیوار گذشت «مهدی سهیلی»

از اسیران قفس یاد کن ای مرغ چمن
به هوای دل خود نغمه چو بنیاد کنی «عاشق اصفهانی»

اشک من است در هوس موی و روی تو
هر شبنمی که در دل مهتاب می چکد «چشمی شیرازی»

از یاد تو بر نداشته ام هنوز
دل هست به یاد نرگست مست هنوز
گر حال مرا حبیب پرسد گویید
بیمار غمت را نفسی هست هنوز «شهریار»

اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است «صائب»

از خرابی می گذشتم منزلم آمد به یاد
دست و پا گم کرده ای دیدم دلم آمد به یاد
سر بهم آورده دیدم برگ های غنچه را
اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد «علی بیگ رهی»

از تو نمانده تاب جدایی دگر مرا
بهر خدا یا مرو سفر یا ببر مرا «میرزا اشرف جهان»

الهی باشی و بسیار باشی
به شرط آنکه با ما یار باشی «درویش دهکی»

از شوق دو صد بوسه زنم بر دهان خویش
هر گاه که نام تو بر آمد بر زبانم «جلال عنصری»

آنچنان با یاد نامت خود را بردم از یاد
کز فراموشی نمی آید به یادم نام خویش «شیرازی»

ای پیرهن آهسته بوسه زن بر اندامش
کان خرمن گل طاقت آزار ندارد «عبداله علفت»

الفت میان من و غم های عشق تو
جایی رسید که من هیچ کاره ام «صالح اصفهانی»

از بسکه به حسرت می شدم از او جدا
خون می چکید روز وداع از نگاه من «نظیری نیشابوری»

این مپندار که نقش تو رود از یادم
خاطرت جمع که در خواب پریشان منی «مهدی سهیلی»

آن شب وداع یار ز مرگم علامت است
شام وداع نبود که صبح  قیامت است «فیضی»

از برای نامه ی ما قاصدی در کار نیست
کاروان اشگ ما منزل به منزل می رود «؟»

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده صید و صیاد رفته باشد «حزین»

آفاق را گردیده ام مهر بتان ورزیده ام
خوب رویان دیده ام ، اما تو چیز دیگری «امیر خسرو دهلوی»

گفتی که عشق را درمان به هجران کرده اند
کاش می گفتی که هجران را چه درمان کرده اند «استر آبادی»

از هجر اگر بلایی نیست بدتر ، ولی
بد تر از هجر از غم هجران نمردن است «میر صیدی»

از برای امتحان چند روز مرا دیوانه کن
گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا «صائب»

از جرم عشق ، پیش کسم گر چه راه نیست
یا رب تو آگهی که محبت کناه نیست «هدایت طبرستانی»

اگر از نامه معذوری ، تورا بی نامه می بینم
که شب ها عالم دارد خیال نامه بر با من «سهیلی»


 

نوشته شده توسط دل سوخته در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 20:3 | لینک ثابت |

از امشب تصمیم گرفتم هر شبی که بودم به یاد رویش تفعلی به دیوان خواجه اهل راز بزنم

این هم فال امشب

نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 19:54 | لینک ثابت |

 پوزش

 

گفته بود پیش از این‌ها: دوستی ماند به گل

دوستان را هر سخن، هرکار، بذر افشاندن است

در ضمیر یکدگر

باغ گل رویاندن است

 

گفته بودم: آب و خورشید و نسیمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آید درست

زندگی را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران کند

 

گفته بودم، لیک، با من کس نگفت

خاک را از یاد بردی خاک را

لاجرم یک عمر سوزاندی دریغ

بذرهای آرزویی پاک را

 

آب و خورشید و نسیم و مهر را

زانچه می‌بایست افزون داشتم

شوربختی بین که با آن شوق و رنج

« در زمین شوره سنبل» کاشتم

- گل؟

چه جای گل، گیاهی برنخاست

در پی صد بار بذرافشانی‌ام

باغ من، اینک بیابان است و بس

وندر آن من مانده با حیرانی‌ام

 

پوزشم را می‌پذیری،

                     بی‌گمان

عشق با این اشک‌ها، بیگانه نیست

دوستی بذری‌ست، اما هر دلی

در خور پروردن این دانه نیست.

 

فریدون مشیری

نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 15:26 | لینک ثابت |

بگذارید از بهترین همدم وفا ئارم بگویم
تنهایی
چه کلمه با مرامی
هر روز و هر شب به من سر می زند
ومرا به سراغ غمهای بی کسی خویش می برد
فرصتی برای مرور غمهایم پیدا شده
و در آخر با قطره اشکی سرانجام می گیرد
در مسیر حرکتم در آسمان از روی ابرها گذر کردم
ولی ابرها مرا لایق خود نمی دیدند
مانند زنجیر از گسستند و در هم فرو رفتند
و مرا دوباره با تنهایی رها کردند ...
نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 14:43 | لینک ثابت |

قطره اشکی فرو افتاد
دلتنگی شکست
و دل سنگی نشکست ،
دلی خون شد
یک جفت چشم گریست
و جفت دیگر نگریست
به کدامین گناه باید مجازات شد ؟
آری جرمم عاشق بودن
و حکم من
از ازل تنها بودن تا ابد .
نوشته شده توسط دل سوخته در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 14:5 | لینک ثابت |

اوج تنهایی
شب ، سکوت ، خیابان
مرد تنها
یاد یار
این حرفها چیزی را به تو گوش زد نمی کند ؟
عاشق تو
مجنون
دیوانه
بیمار رویت
آری صفات من است ،
گه از روزی که به سراچه زندگانیم پا گذاشتی در من هویدا شد .
به چه دلیل ؟؟؟؟؟
جوابش را خودت پیدا کن .

ستاره باران
آسمان آبی
خوشحال وسر مست
مغرور
و ...
خودت کمی فکر کن
دردم را بغهم و مداوا کن
زود تر  ...

نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 23:31 | لینک ثابت |

احساس در محبس بودن
به آسمان نگاه کردن ـ و لمس دستانی سرد
در چهار چوبی از سوالات بی پایان
از چراها ..... اجرای دلقک بازی آدمها ـ که سالهاست نقش می بازند
بشکافید این طاق را ـ این طلسم را ـ این کوچه تنگ دروغ را
این سرداب سرد سکوت را ـ که پر است از موشهای منفور و زشت
در میان تاریکی
نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 23:13 | لینک ثابت |

 سلام
سلامی به وسعت تنهایی من ،
از امشب می خواهم متن هایی رو ثبت کنم که از دل می تراود .
و برای کسی می نویسم که امیدوارم لااقل خودش درک نماید ،
و در زمانی خودش جوابم را بدهد .
به یادش تفعلی به دیوان خواجه اهل دل زدم
و این آمد  :
می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی
                                                                 این گفت سحر گه گل ، بلبل تو چه می گویی
در دل نوشته های بعدیم بیشتر با این ماه رو درد و دل وی نمایم
باشد که مورد نظرش قرار گیرد ولطفش شامل حالم شود .

نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 20:27 | لینک ثابت |

مگر عشق به تشییع معنا رفته است
که هنوز حرف حرفِ باران بزبان نیامده
تا غبار تنهائیمان را بزداید
نوشته شده توسط دل سوخته در دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 15:6 | لینک ثابت |

چشمانم چندی است که نیا سوده ! نمی پرسی چرا  ؟
اشگم همیشه ونه هایم را گرما بخشیده ! نمی پرسی چرا ؟
و دل سوخته ای هستم در اوج تنهایی ! نمی پرسی چرا ؟
پر و بالم شکسته ،
غرورم به یغما رفته ،
تنها زائر بیابان تنهایی شده ام ،
دیگر بهار و خزان برایم یکسانند ،
از سر سبزی دلم خبری نیست ،
همه سرزمین دلم را سرمای تنهایی فرا گرفته ،
ای آنکه نگاهت همچون خورشید درسرما وجودم معجزه گر است .
بیا و از آن کیمای عشقت را بر این تنها ارزانی ده ،
تا از اکسیر چشمان نازت شب و روزم از یک رنگی ها رهایی یابد .
نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 22:34 | لینک ثابت |

آنگاه که قطره اشکم فرو افتاد کجا بودی تا از روی گونه های تب دارم پاک کنی ؟ یادت می آید آن زمان دل از من به یغما بردی ؟ می گفتم تو یک طرف و همه دنیا به کنار .!! همچو کبوتری سرمست عشقت در آسمان لایتناهی می گشتم و فریاد عشقم همه ی کهکشان عشاق عالم را سر گرفته بود . ولی کجایی و ببینی که پس از رفتنت چگونه شکستم و از اوج بلند خوشبختی به سوی قعر بی انتهای تنهایی رهسپار شدم .

و جز تو کسی را یارای دستگیریم نیست . پس دوباره بیا و به یمن آمدنت دلم را چراغانی کن و این کبوتر را از قفس تنهایی رها کن .

در آسمان همدلیت مرا پرواز بیاموز .

باشد که من و تو ما شویم در اوج رستگاری به وصال رسیم .

نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 20:34 | لینک ثابت |

بگشای دریچه سوگوارت
 
باز کن پنجره چشمت را!
و به خورشید بگو
          که کسی آمده است
             تا بتابد امروز
                 و بخواند قصه
قصه سبز رهایی را
                  برشاخه خشک ،
 
بازکن پنجره چشمت را!
              وبیاویز به آن فانوسی
                 و به مهتاب بگو
                        صفحه ذهن کبوتر آبی ست.
ای صداقت
          ای سبز!
               مریم خسته من!
              دست تو پیچک خردی ست
                           به دیوار تنم.
 
تو اگر بشناسی غم در خود مردن
                        بغض این پنجره را
می فهمی.
 
ای غنی تر از شعر!
                 متبرک فصلم!
کاش تو سبزترین
                 شعر مرا
برتن خشک زمین می خواندی
        کاش تو می ماندی
           کاش تو می خواندی
                  ـ کمتراز حنجره زخمی من ـ
ای صمیمی
         ای سبز!
 
شاید از پوچی ماست
         که شقایق زخمی ست .
 
ـ باز کن پنجره چشمت را.
.....
                                              «مجموعه شعر افشین سرافراز»
نوشته شده توسط دل سوخته در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 7:57 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 23:16 | لینک ثابت |

ما میشکنیم تا که شکسته نشویم

 
سکوت بره های معصوم دشت را
دستان گناه کار من آشفت
 
زیر هر قطره ی باران
اشک هایم را احساس کن
انگشتان کوچکت چقدر معصومند
 
بند بندشان را می فهمم
 
***
 
ارزش انسان
 
 
دشت ها آلودست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
 
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
 
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را
علف هرزه ی کین پوشانده ست
 
هیچ کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر 
بانگ بر داشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
 
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست .
 
حمید مصدق   ـ   تابستان ۵۷

 

نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 20:26 | لینک ثابت |

راز شقایق


شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي

نوشته شده توسط دل سوخته در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 20:17 | لینک ثابت |