

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند...
سفر
زندگی باز رود ثانیه آرام تر است
در کنارش آسمان باز غم انگیزتر است
روز و شب از پس من می رود ومی آید
واژه های دفترم از این تنم سیرتر است
شمع شب را با وجودم آنچنان مست و خراب
می شمارم که در آن شمس تاریکتر است
پس هر دکلمه از زندگی چالش وار
شعر ناب سحرم باز به پاس دگر است
شده ام آگه از این فکر طلا کوبیده
که نیارم سخن از او ، چشم تیزتر است
به کنارم تو نیایی ،تو بدان این پیمان
گر بخشکیده غرورش ،پس آن نیز ، تر است
اما زندگی باز رود ثانیه آرام تر است
شعلهُ چشمهُ آسودهُ من
در کنارش ماه نزدیک تر است
می روم آرام پا به پای زندگی
می روم آسوده سوی ییلاق حواس
می روم آنطور بی کلام
که نیاید ز من از من خبرم
به کجـــــا؟
به هر آن کجا که سایه ز سر من
برود به راه خود او
نشناسد او سر من
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم!!
به دیار آشنایی
به شروع هر کلامم
به خرابه های خشتی
به کناره های مسکوت
به پیاله های ریزان
به شراب زان جدایی
کس نگوید ز بر من
سفرم بخیر اما ، من و دوستی خدا را!!!!!
من از این کویر وحشت به سلامتی گذشتم!!!!
نه بهاری که بدیدم نه قطرات باران

اینم عاقبت عاشق شدن

بیا اینم هر کی دلش می خواد بره برا خودش